Wednesday, November 4, 2009

لب‌خند ژکوند

شبیه همان غول ِ دودی سریال «لاست» بود و داشت خفه‌ام می‌کرد با آن هاله‌ی ترسناک‌اش! انگار داشتم نفس‌نفس می‌زدم. زمین لرزید و به شدت داشتم تکان می‌خوردم. از جا برخاستم و به سمت در دویدم. باز می‌لرزید. به‌شدت ترسیده بودم. دل‌ام جوری بود و انگار از تاریکی ترسیده بودم. شهر داشت روشن می‌شد. صداها داشت بلند می‌شد. خدایا کابوس می‌دیدم یا آن غول غرش‌کنان سمت من می‌آمد؟ سلفون‌ام را دست‌ام گرفته بودم و اما فایده نداشت! خطوط رابطه قطع بود. تابلوی کوچک «لبخند ژکوند» یا همان مونالیزای داوینچی هم افتاده بود و لبخند به‌چهره نداشت!

1388/8/13

3 comments:

siamak said...

درود آقا محمود

از شنیدن خبر زلزله در شهرتان بسیار متاسف شدم عزیز

خوشحال هستم که سالم و سرحالید.امید آنکه تمام خانواده در صحت و سلامت باشند

جالب که عجب روزی هم اتفاق افتاد،13 آبان سبز!!!!ئ
عیبی ندارد،ما به جای شما و یاد شما حسابی در رشت سبز کاشتیم.امید آنکه سبز کام شده باشید

موفق باشی در کار و زندگی.به خصوص در مجله ی سرسبز اپیزود

سیامک شالچی

MAHMOOD said...

سلام بر یار و دوست خوب‌ام

بسیار خوش‌حال شدم که هنوز به یاد من هستید دوست من! سرتان خوش باد و دمتان گرم که جای دگران را سبز کردید. هم‌واره شمال قطب بزرگ مبارزه و ایثار بوده است و حرمت خاصی برای من دارد

شاد و استوار و پایدار باشی

حمید said...

درود
با مصاحبه ی اختصاصی با علی گزرسز نخستین ترانه سرای داریوش به روزم.
تشریف بیاورید.