Saturday, October 31, 2009

اپیزود

نُخست این‌که بهتر دیدم زین پس فونت نوشته‌های‌ام را تغییر دهم و به گمان‌ام اندازه‌ی این قالبی که دارم همین را می‌خواهد! دیگر این‌که «اپیزود» این هفته را از دست ندهید! بنده هم مطلبی دارم در باب «نامجو» که بیش‌تر در مورد کار اخیرش خاصه ترانه‌ی نامتعارف «بی‌نظیر» است.

*

1388/8/9

Friday, October 30, 2009

88/8/8




«بر مدار یک تاریخ»

*

امروز روز ِ هشت است. 4 عدد شبیه به هم در سه جایگاه مختلف. بی‌این‌که هر کدام‌شان به‌دیگری فخر بفروشد من در جایگاهی بالاتر هستم. جادوی اعداد را در این روز نمردیم و دیدیم. امروز حتا برابر شده با میلاد امام هشتم شیعیان! بی‌این‌که بخواهم از دیدی مذهبی به این مقوله بنگرم به هر حال اتفاقی شگرف است.

*

از طرفی ایرانیان قربان‌شان بروم آن‌قدر از چیزی هیجان‌زده می‌شوند و خلاصه آن‌قدر از آن حرف و بحث بیرون می‌کشند که آش را شور می‌کنند. یکی هم شاهِ‌شاهان «کورش بزرگ» که عملن در این چند سال به انحا مختلف در رسانه‌ها مطرح شده و درباره‌اش افسانه‌سرایی کرده‌اند. نگارنده با بُت‌پرستی در هر شکل‌اش(چه مذهبی، چه غیر مذهبی) مخالف‌ام! چه معنی دارد آدم راه و بی‌راه از هر چیزی آن‌قدر سخن بگوید تا حال‌ات را به هم بزند.

*

یکی هم این آقای «یوسا» نویسنده که آن‌قدر در باب کتاب «عیش مُدام» از آن نقل‌قول آوردند و نوشتند که آدم حال‌اش بد می‌شود. باباجان این‌همه نویسنده و شاعر و زهرمار... چه شده گیر داده‌اید ای جماعت به «یوسا»ی بی‌چاره؟! "واقعن که" به قول عزیزمان!! آدم با خواندن این نقل‌قول‌ها لج‌اش می‌گیرد که دیگر همان یک رُمانی که از این آقا دارد و سال‌ها پیش قبل از معروف شدن‌اش خریده را هم دیگر طرف‌اش نرود و خلاصه یک دهن‌کجی بکند به این «سوربُز» آقای «یوسا»!!

*

شنیدم و خواندم که آقای «عطاا... مهاجرانی» در بلاگ‌شان نوشته‌اند که من هم چون «میرحسین موسوی» به "جمهوری‌اسلامی" نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش معتقدم! خواست‌ام بگویم دمت گرم آقا! دست مریزاد! جواب خوبی‌ست به این ملت جَوزده‌ی ایرانی‌مان که تا تَقی به توقی می‌خورد می‌خواهند یک شبه ره صد ساله بروند!! از بس بی‌سوادیم! سواد هم به این مدارک P.HD نیست که راه‌به راه به دیوار زده‌ایم و فخر می‌فروشیم. سواد به آن مغزتان است که به وقت درست سخن بگویید و به وقت‌اش گلیم‌تان را از آب بیرون بکشید. کمی از هر علمی چیزکی بدانید. خاصه علوم انسانی که مگر نمی‌دانید رهبر معظم چه فرموده‌اند؟! اگر کمی شعور داشتیم می‌فهمیدیم که این علوم انسانی خیلی خیلی مهم است که انگشت مقام روی‌اش قرار گرفته تا من و شما بی‌هوش‌تر از همیشه شویم. آقاجان شما اول از ظرفیت همین قانون‌اساسی‌ات استفاده بفرما، "جمهوری ایرانی" پیشکش‌ات! من واقعن بعضی وقت‌ها حیرت می‌کنم از این جَوزده‌گی جماعت ایرانی! همین جَوزده‌گی سی سال پیش بود که از اساس در مملکت آن کار دیگر کردند! آقاجان جَو نگیردتان تا مملکت را به... بدهید!! از ما گفتن بود.

*

از جَوزده‌گی نوشتم و مثال بارزش این خانم «هنگامه افشار» در تی‌وی «پارس» که از بزرگی و زیبایی «کورش» دارد سخن می‌راند و عملن برنامه‌اش شده یک طنز سیاسی-اجتماعی! می‌گوید ایرانیان باستان چون بینی با انحراف را نشانه‌ی زیبایی می‌دانستند پس کورش زیبا بوده است چرا که بینی بلندی با کمی انحراف داشته است. یادمان باشد اگر بینی بلندی با کمی انحراف دیدیم، بگوییم چه زیباست!!! مسخره کرده‌ایم هم تاریخ‌مان را، هم خودمان را... بعد هم گیر می‌دهیم به شیخ و شاب که آقا این از «حلیه‌المتقین» سخن می‌گوید و فلان و بیسار و... خودمان که منبر گیرمان بیاید شورترش می‌کنیم! این عقب‌مانده‌گی نه از دین است و نه از... بلکه از ایرانی‌بوده‌گی‌مان و جَوزده‌گی‌مان است!

*

1388/8/8

Monday, October 12, 2009

مدار صفر درجه


«در مدار بلاگ‌ها»

*

از روزی که بلاگ‌ها پا گرفتند و مثل نوزادان تاتی تاتی کردند و خلاصه انقلابی شروع شد در این مجازستان، هر که به فراخور سلیقه و دغدغه‌های‌اش به این کُنج خزید و خلاصه با توجه به جو بسته و سترون میهن بهترین رسانه را در زدن حرف‌هایی دید که در روزنامه‌ها یا مجلات کشور مجالی برای آن نبود.

*

کار بدان‌جا رسید که مسائل خصوصی و تخت‌خوابی هم مجال و فضایی یافت که مطرح شوند. کسانی از تجربیات هم‌خوابه‌گی‌هاشان با فلانی و بهمانی(خواه در خیال یا واقعیت)می‌نوشتند و بلاگ‌هایی پو.رنو هم شکل گرفت. از سال82 خورشیدی که فیلتراسیون بلاگ‌ها و سایت‌ها آغاز شد، دست‌رسی هم به این‌گونه بلاگ‌ها هم کم‌تر و کم‌تر شد. دیگر کار به‌جایی رسید که کسی خواننده‌ی این مسائل نبود. اما بودند و هنوز هستند بلاگ‌ها و سایت‌هایی که علاقه و دغدغه‌ی خاصی به صک.ص دارند.

*

چند روز پیش یکی از این سایت‌بلاگ‌های معروف از خوابیدن با 12 نفر نوشته بود که به قول خودش مثل رُمان آقای «مارکز» از آن یاد کرده بود. ایشان در تجربه‌ی آخرش به تلخی از آن یاد کرده بود. او نوشته بود که اسامی همه‌ی آنان که با او خوابیده بودند را یادداشت کرده و جوری در پایان از آن یاد کرده بود و خودش را به «مارکز» وصل کرده بود که انگار رسالتی بزرگ را به انجام رسانده است. البته چاردیواری اختیاری ایشان است و مختارند هرچه می‌خواهند بنویسند و من و شما می‌توانیم خواننده‌اش باشیم یا نباشیم...

*

برای شخص بنده عجیب جایی بود که این آقا در چند ماه گذشته و دقیقن بعد از اتمام انتخابات چنان از وقایع اخیر می‌نوشت و چنان هم‌بغض ایام بود که من گمان کردم دیگر یکی از وبلاگ‌های جدی این اواخر هستند. حال یهویی(به قول نسل امروز) در یک پُست شخصیت و اخلاقی را به نمایش می‌گذارد که اصلن با طبیعت پیش از این‌اش سنخیت و نزدیکی نمی‌بینم. به هر روی من مخالف با شخصی‌نویسی یا از این‌گونه مسائل یاد کردن نیستم اما هر فضایی که نمی‌شود به این مسائل پرداخت! یا صرفن بلاگ‌تان را پور.نو کنید یا به مسائل اجتماعی-سیاسی بپردازید. این‌گونه پرداختن به نظرم مثل رستورانی می‌ماند که علاوه بر غذا به شما مثلن خدمات پُستی و روادید و... هم ارائه کند!

*

شاید من اشتباه می‌کنم و نگاه‌ام به این مقوله غلط است. نظر شما چیست؟

*

در ادامه‌ی همین بحث چیزی که امروزه در فضای بلاگ‌های فارسی به‌فور بدان مبتلاست، ارو.تیک‌نویسی‌ست. باز هم اشکالی در آن نمی‌بینم اما به‌گمان‌ام فضای بسته‌ی جامعه و اجتماع‌مان خاصه بعد از انقلاب‌اسلامی، جامعه را به سمتی برده که با پیدا کردن یک فضای امن به عقده‌های خود مجالی برای پاسخ یافته است. معروف‌ترین بلاگ‌های فارسی امروزه یک پُست درمیان به بهانه‌ی کتابی، فیلمی، دل به دریای ارو.تیک‌نویسی می‌دهند و خودشان را برهنه می‌کنند. فکر و اندیشه‌شان را در برابر قضاوت خواننده‌گان می‌گذارند. به گمان‌ام این راهی‌ست شاید که باید طی شود. اما کاش این راه به زیبایی و از منظری زیباشناختی بدان نگریسته شود. چند سال پیش در بلاگی و در بخش کامنت‌ها از قول «عباس معروفی» سخنی نوشتم که کسی را خوش نیامد. همه‌ی حرف و حدیث آقای «معروفی» این بود که هُنر آن نیست که شما برهنه‌نویس باشید بلکه مهم این است که زاویه و نگاه شما به شکلی هُنری به آن بپردازد. و گرنه چه فرقی‌ست بین یک نویسنده(در این جا هنرمند) و یک شوفر یا لات محله با دهان‌دریده‌گی‌های‌اش... اما آن شخص به هیچ صراطی مستقیم نشد و گمان بُرد داریم مُچ‌اش را می‌گیریم و به ریش‌اش می‌خندیم...

*

دیگر این‌که آفتی شده این بلاگ‌ستان وقتی هر کس با یک نثر و یک نگاه در دو بلاگ یا سایت می‌نویسد اما با دو نام متفاوت! شما می‌دانید هدف ایشان چیست و به دنبال چه می‌گردند؟

*

1388/7/20

Saturday, September 26, 2009

سنگ ِ پای گرمسار

«به اُفق ِ فردا»

*

حتمن به اُفق فردا، همین مجازستانی که در آن میلیون‌ها انسان از خود گرفته تا مسائل روزشان می‌نویسند، می‌تواند سندی باشد تا مورخان آینده راست و دروغ را از آن بیرون کشند و بگویند این است آن حقیقتی که در پی آن هستید. حتمن امثال هرودوت یونانی و طبریِ خودمان روح‌شان شاد می‌شود که دست‌کم ما توانستیم تاریخ را آن‌گونه که هستیم بنماییم نه مطابق میل خودخوانده‌های پُرغروری که به هیچ احدالناسی جوابگو نیستند الا خودشان که همان هم گمان نکنم!

*

شاهنشاه آریاعلی مهر خودمان هم که چندی پیش دُرفشانی کردند علوم‌انسانی موجب انحراف دانشجویان این حوزه‌ی تحصیلی خواهد شد و توجیه‌شان هم نبود اساتید دین‌دار و توانا در این رشته‌ است! نمی‌دانم چرا بعد از این دُرفشانی‌ها با شروع ترم تحصیلی پاییز مقابله با این رشته‌ها آغاز شد و به فرمان همایونی در رشته‌ی "تاریخ" کتاب «تاریخ شبه قاره‌ی هند» حذف شد. این‌که دانش‌جویان این رشته بسا خرسند شدند بماند که دیگر با واژه‌های بودایی و لغات هندی سروکله نمی‌زنند اما نکته‌ی من این‌ها نیست.

*

نکته‌ی باریک‌تر زمو این‌جاست که دقیقن شبیه ستون‌نویس روزنامه‌ی "کیهان" چاپ تهران خاصه آن صفحه‌ی "نیمه‌ی پنهان"اش که معرف حضور همه‌ی روشن‌اندیشان است چرا که دست‌کم یک‌بار نوازش‌شان کرده و پته‌شان را روی آب ریخته، تا سخنی یا پندی از دهان خوش‌بوی معظم‌له خارج می‌شود، سریعن رژیم دست‌به‌کار شده و به عمل نزدیک می‌شود. یعنی این‌که چراغ سبز یا از جانب روزنامه‌ی حکومت یا از فرمایشات شاهنشاه اگر صادر شد، باید انتظار داشته باشیم تا چند روز آینده جاده آسفالت می‌شود. هر چند جای دیگر ملت را آسفالت می‌کنند.

*

اما مضحک‌ترین شیوه این است که چرا مشاوران این شاهنشاهِ آریایی فکری به حال خودشان ندارند و این چنین تابلو می‌خواهند جاده‌ها را آسفالت کنند؟! آیا این از آی‌کیوی بالای آن‌ها نشات نمی‌گیرد؟؟ وقتی هراس شاهنشاه ایران از بیداری و آگاهی جوانان دانش‌جو در رشته‌های علوم‌انسانی است و برای مقابله‌ی با آن باید اقدام کند چرا مخفیانه اقدام نمی‌کند تا آب از آب تکان نخورد؟! چرا باید زمینه‌سازی کند و این‌همه سخن براند و این‌همه آگاه به مسائل را بیدار کند؟ گفتم که این از آی‌کیوی بالای آقایان است!


و اما گراناز عجب شاعری‌ست ما را... "گراناز موسوی" را می‌گویم. بخوانیم «مترسک» او را:

*

باز سهمِ من از رابطه بوی گندم شد

و هر چه می‌نویسم مال ِ تو

نیستی و گندم در اعصاب‌ام گل می‌دهد

و باز همان کلاغ ِ همیشه

کاه

کاه

می‌کاهد از تن‌ام.

***

نشر سالی – 1381

*

گراناز هم ایران نیست متاسفانه! استرالیاست، چند سالی‌ست! آن‌روزها برای سینما خواندن رفته بود و حالا هنوز هم همان‌جاست! چه بد که نیست!

*

عزیزی دیشب نامه داده بود که سرعت اینترنت افتضاح‌ست! نوشته بود که همین‌جور دارم لعنت‌شان می‌کنم. در دل گفتم میلیون‌ها کاربر ایرانی دارند لعنت‌شان می‌کنند! لعنت بر مردم‌آزاری که بوی گندش هم مشام آدم را بیازارد. از این پس به جای سنگ پای قزوین باید گفت: رو که نیست سنگ پای گرمسارست! با پوزش از هم‌میهنان گرمساری!

*

1388/7/4

Tuesday, September 22, 2009

مرگِ مشکاتیان


«تا ناباورانه پروازِ مشکاتیان»

*

بارها امید داشتم از این لاک خود به بیرون بخزم بل بتوان‌ام سخنی ساز کنم در این پنجره از ایامی که ناباورانه به سرعتی به‌مراتب تندتر از جوی آبی که گذر عمر را باید در آن نگریست. اما نه قدرتی بود در دستان‌ام و نه حوصله‌ای و نه وقتی چندان!

*

مشکاتیان هم پر کشید ناباورانه در ایامی که هفته‌های‌ام با موسیقی سنتی و صدای پُرقدرت «شجریان» می‌گذشت. هم در کنارش «محسن نام‌جو» بود و موسیقی راک! حال مشکاتیان نیست و آخرین بار که «سرو آزاد»ش را شنیدم چند سالی می‌گذرد. دیشب با یادش پوشه‌های صدای «پریسا» را گشودم و دمی با یوسف‌اش دم‌خور شدم بلکه بتوانم صدای سازش را این‌بار با صدای آرام «پریسا» بشنوم.

*

این سال‌ها ناباورانه دارند می‌گذرند و هم نوبت خود را باورمندانه به انتظار نشسته‌ایم هر چند امید به ساحلی داریم ما سبک‌بارانِ ساحل‌ها! از میهن نوشتن‌ام دیگر نمی‌آید چرا که سیاهی‌ها چنان بر آسمان نیلی‌مان رنگ پاشیده‌اند که نیازی به تحلیل من دیگر نیست! دیکتاتورها تنها مانده‌اند و نوبت خود را به انتظاری کشنده تلف می‌کنند.

*

حالا یار از ما هر چند دور است اما به مدد تکنولوژی هر روز در برمان است! زنده‌باد فن‌آوری هر چند دیکتاتورها هر چند وقت‌یک‌بار ما را از هم دور می‌کنند. همه در کنار روزگار پُرآشوب‌مان می‌نویسند و چه خوب باامید به آینده و به عشق زنده‌گی! من هم به این ترانه‌ی «حمیرا» گوش می‌سپارم که آوازش کرده:

*

دل‌ام می‌خواد که امشب، امشب پُرستاره

بهت بگم عزیزم عاشقت‌ام دوباره

باز دوباره، باز دوباره

***

یکی تو فکر عشقه

یکی تو فکر یاره

یکی همیشه مستُ

یکی منم که بی تو بی‌قراره

***

یکی رسید به یارش

یکی در انتظاره

یکی داره می‌خنده

به‌روزگاری که وفا نداره

***

1388/6/31



Saturday, September 5, 2009

هُنر ایرانیان

«تاریخ طبری یا تبری!!»

*

این روزها زمین را به زمان دوختن عادت بسیارانی شده است. خب چه اشکال دارد بگذار چنین کنند. یک پای این قضیه تلویزیون «پارس» است و برنامه‌ی جناب مورخ و همه‌چیز دان «بهرام مشیری» که طرف‌دار کم ندارد. ایشان ضمن اراجیفی در هر برنامه نتیجه می‌گیرند روزی عرب‌ها متمدن بوده‌اند و روزی دیگر پاپتی و بیابان‌گرد و مستوجب آیه‌ی شریفه‌ی خدای خودشان که "بابا جان کدام اسلام و چه کشکی؟!" ایشان با پروپاگاندایی که تخصص ویژه‌ای در آن دارند چنان ضربه به تاریخ و ادبیات پارس‌زبانان آورده و حتا «شه‌نامه» خوان هم شده است. بسا مبارک‌ها باشد.

*

البته که دوستانی هم هستند از شدت بیزاری از رژیم اسلامی با حرف‌های صدمن یه‌غاز آقای «مشیری» موافق‌اند. چرا که منطق ایشان را و صدالبته تحلیل ایشان را درست و بی‌غلط می‌دانند. حضور انور این دوستان عارض شوم که هر تحلیلی از تاریخ، باید بر مبنای هزار و یک شاهد و ادله‌ی منطقی باشد و همین‌جور شکمی نمی‌توان حکم کرد فلانی جانی بوده و بهمانی قاتل. فلان دین مشکل اساسی دارد و بهمان مسلک مشکل عقلانی! چرا که این‌جا نوشته و خلاص! زنده‌یاد "عبدالحسین زرین‌کوب" به تفصیل در کتاب "تاریخ در ترازو" به همین مباحث اشاره دارد و در آن‌جا نشان می‌دهد که بعضی حوادث تاریخی را باید چه‌گونه کالبدشکافی کرد و سند و مدرک آورد.

*

این آقای «مشیری» که بی‌اندازه مدعی مطالعات جامعی در مورد تاریخ خاصه تاریخ اسلام هستند هر بار از «تاریخ طبری» سند می‌آوردند که ببینید پیغمبر اسلام(ص) چه کرده و حضرت علی(ع) چه قاتل و جنایت‌کاری‌ست!! از آن‌طرف از رحمانیت و انسانیت و آزاده‌گی همینان در تاریخ ایشان خبری نیست. فقط ساز را بلدند از سر گشادش بزنند! عده‌ای از مردم ما هم که از جایی دیگر دل‌شان خون است این حوادث تاریخی را که تازه معلوم نیست صحت‌شان درست است یا خیر را باور کرده و ایمان چندین و چند ساله‌شان به باد فنا می‌رود. حال از ایمان که بگذریم از انسان‌هایی شریف از نژاد عرب هم کینه به‌دل می‌گیرند و زین پس هر عرب‌زبانی را به‌چشم دشمن می‌بینند!

*

باید بگویم که تاریخ طبری اول این‌که از سه منبع روایت کرده است. این منابع مورد استناد جناب «طبری» علیه‌رحمه الزامن حرف راست ننوشته‌اند که ما با استناد به‌آن بخواهیم نکته‌ای را ثابت کنیم. هنوز «تاریخ هرودوت» بنا به اقوال بسیاری از مورخان بزرگ از این تاریخ جناب «طبری» مورد اعتمادتر است اما از آن‌جایی که «طبری» خود مسلمان بوده و زاده‌ی "طبرستان" ایران، مورد وثوق امثال مشیری است. البته به این مقوله مسائلی از رذالت‌ها و ستم‌هایی را هم اضافه کنید که از قلم جناب «طبری» نیفتاده است. جناب «طبری» که درود خدا بر او باد، یک تاریخ تحلیلی ننوشته است و فقط روایات را در قضایای اسلامی، از این و آن جمع‌آوری کرده و جایی نظر خودش را از این حوادث ننوشته که به قول این مورخ این مسائل اصلن محلی از اعراب دارند یا خیر! آیا این حوادث درست هستند یا خیر؟ اصلن شما نظر و سلیقه‌ی «طبری» را در این تاریخ ندارید. فقط «طبری» راوی‌ست و تحلیل نهایی را به عهده‌ی آینده‌گان گذارده است و بس! اما در روایت «هرودوت» او می‌گوید که این حادثه سندش موجود است و به‌روایتی منبعی معتبر آن را نقل کرده و خلاصه امضای ایشان پای مسائل هست و خود به گردن گرفته است. هر چند سراسر تاریخ این مرد یونانی هم افسانه و اسطوره‌ها دست از جان پاک‌اش برنمی‌دارند!!

*

حال در چنین بازار پرآشوبی باید دقت کرد و با چشم و گوش باز و بی‌تعصب و کینه، قضاوت کرد که اگر این ادیان ابراهیمی اعم از «کلیمیان» و «مسیحیان» و «مسلمانان» به‌حق نیستند و سال‌ها بلکه قرن‌ها با افسانه سر مردم را شیره مالیده‌اند آیا هیچ توجه کرده‌ایم به مدنیت و تمدن بشری در دوران همین ادیان؟! اگر همین دستوراتی که امروزه می‌گوییم از جانب پرورده‌گار نازل نگشته باعث گشته حتا سر سوزنی مردم آن جوامع از خوی وحشی و ره‌زنی و... دست بردارند نیاییم احکام آن‌زمان را با این زمان که ملت‌ها دارای تمدن و مدنیت هستند مقایسه کنیم و کاسه کوزه‌ها را سر اسلام و ادیان دیگر خراب کنیم. بشر نوعی حال و روز امروزش را می‌بیند و می‌گوید که چه احکام قرون وسطایی داشتند آن‌ها!! آقاجان تو اگر به تمدن بشری و مدنیت رسیده‌ای در گذر ایام و گذشت زمان بوده و لاغیر! یک‌شبه که انسان امروزی نشده‌ای و علامه‌ی دهر!

*

زمان حال با زمان هزاران سال پیش از جهاتی متفاوت است که اگر این تفاوت‌ها در قضاوت‌هامان مدنظر قرار نگیرد، به‌کل اشتباهات فاحشی خواهیم داشت. اگر بخواهم وارد جزییات مباحث شوم مثنوی صدمن کاغذ خواهیم داشت. فقط دوستان را دعوت می‌کنم به دو نکته و آن‌هم مدنیتی که ادیان از خود به‌جای گذاردند و دیگر مسائلی انسانی که هنوز رنگ و بوی انسانی و نویی دارند. امروزه ماهیت بسیاری از احکام برای زنده‌گی بشر، با توجه به آیات و روایت بسیاری که از قرآن موجود است نیست. قصد نداریم از اوامر پلید ولی‌امر دفاع کنیم و بگوییم که مطلقن درست هستند که این حکومت نه اسلامی‌ست ونه جمهوری!!!!

*

فراموش نکنیم که انسان‌ها جایزالخطا هستند و مشکل ما ایرانی‌ها غروربدفرم‌مان است که قرن‌ها منم، منم کرده‌ایم و هیچ‌کجا را هم فتح نکرده‌ایم با این غرور پست انسانی‌مان!!!! هنوز هم این بیماری مالیخولیایی دست از جان‌مان برنمی‌دارد. نمی‌آییم ضعف‌ها و کاستی‌های خود را ببینیم و هی دیگران را انگولک(با عرض معذرت) می‌کنیم که شما از ما دارید تمدن و هزاران حرفی که پشیزی ارزش ندارد. هنوز کسی نمی‌پرسد که جناب «داریوش سوم» چرا مملکت را دو دستی تقدیم «اسکندر مقدونی» کرد و چرا «یزدگرد سوم» آخرین پادشاه ساسانی در جنگ با اعراب با حقارت شکست خورد؟؟!! چرا از خود نمی‌پرسیم ما که تمدن و امپراتوری بزرگی داشتیم نتوانستیم از پس همان عرب بیابان‌گردِ سوسمارخوار به‌زعم بسیارانی بربیاییم؟ و هزاران چرای دیگر!

*

تاریخ‌مان هم شده مثل سریال‌هایی که از تلویزیون "جمهوری اسلامی" پخش می‌شود و هواداران بسیاری هم مجموعه‌ی "افسانه‌ی جومونگ" دارد. یادم هست روزگاری سریالی پخش می‌شد که بعدها فهمیدیم در آن عصر جنگ و بمباران که ملت سرشان گرم بود، چه کلاه گشادی نه تنها در اسم مجموعه سرمان رفته بود که "فقر و فحشا" بود و بلکه "اوشین" شخصیت اول قصه برای بسیارانی از زنان ایرانی الگو هم شد. تا مدت‌ها یادم هست روی انواع و اقسام کالا، یا نامی از این شخصیت بود یا تصویرش... هنر نزد ایرانیان است و بس! شک نکنید! حال هم این آقای "جومونگ" دل‌ها را بدفرم تسخیر کرده و وِل‌کن نیست که نیست!

*

*

1388/6/14

Tuesday, August 25, 2009

تنها مُدارا می‌کنی، دنیا عجب جایی شده

«نام بعضی نفرات»


*

و گاهی بد نیست فضا را عوض کنیم و پرده‌هایی که به دور پنجره‌مان کشیده‌ایم را گردگیری کنیم و از رخوت به‌در آییم. پرده‌ای آبی بزنیم و وقت خواب چنان فضا را تیره و تار کنیم که سلول‌های خاکستری‌مان گمان برند وقت خواب دررسیده و در آغوشی گرم و نرم بیاساییم دمی از روزگار دون‌پرور!

*

یادم آید دورانی که جنگ بود و ترانه‌ای بود که آن روزگاران گمان می‌کردیم آوازخوان ندا می‌زند: «نعنا!!!!» نگو که «نعنا» نبود و «رعنا» بود! خب «رعنا» را در پایان همین پُست برای‌تان آپ کرده‌ام که خواهید شنید. اگر باکیفیت‌اش را دارید که چه بهتر بشنوید شاید شما هم به قلب خاطره زدید و دمی نوش کردید آن‌چه باید! چه حالی به آدم می‌دهد گاهی که «رعنایی» دارد و یک دنیا «نعنا».

*

و باز هستند بلاگ‌هایی که آدم مشعوف می‌شود از خواندن‌شان! چرا که همه‌ی آن‌چه دل‌مشغولی‌های تو هستند و وقت نمی‌کنی ازشان بنویسی را یک‌جا در خود دارند! منهای آن بلاگ‌هایی که خلوت و شکم‌شان را شرح می‌دهند و انگار چه کار سترگی کرده‌اند و انگار چه کشفی که مثلن یاد بگیرید که ما چه جسور هستیم و خلوت‌هامان را به خانه‌هاتان آوردیم و... به گمان‌ام آن مایه‌ای که از این بلاگ‌ها به بیرون دَرز می‌کند شخصیت و عقده‌های فروخفته‌ی این بعضی نفرات است که آدمی را زنده نمی‌کند و می‌میراند. به‌قول «نیما» یاد بعضی نفرات روشن‌‌ام می‌دارد و این بلاگ‌ها می‌میراند! همین است که وقتی در حس و حال آن تصویر بالایی هستی و دل‌ات جنگل خواسته و یک جای دنج برای فریاد و درددل، نفراتی هستند که قوت‌ات می‌بخشند.

*

و برای‌ات بگویم خوش‌بوترین، که من آن‌جا نبودم و این تصویر بالا را از «این‌جا» برداشت‌ام. وقت کردی بخوان این بلاگ را... از همان‌هاست که دوست داری و دارم! همان‌ها که وقت هر دل‌تنگی سوی‌شان دارم دست!

*

یاد بعضی نفرات

روشن‌ام می‌دارد:

اعتصام یوسف،

حسن رشدیه.

*

قوت‌ام می‌بخشد

ره می‌اندازد

و اجاق کُهن سرد سرای‌ام

گرم می‌آید از گرمی عالی دم‌شان.

*

نام بعضی نفرات

رزق روح‌ام شده است.

وقت هر دل‌تنگی

سوی‌شان دارم دست

جرات‌ام می‌بخشد

روشن‌ام می‌دارد.

*

11 اُردی‌بهشت 1327

*

*

این هم ترانه‌ی «رعنا» که تو هم بشنو«نعنا»! اما آوازخوان عالی‌دم‌مان داریوش عزیز هم بی‌ارتباط با این روزها نخوانده که دنیا عجب جایی شده! برای شنیدن‌اش «این‌جا» را کلیک کنید!

*

این هم آخرین یادداشت‌ام در «اپیزود» که خالی از اشکال نیست و فقط تلنگری به آینده‌ی ادبیات و شعر خاصه در نسل سوم است!

*

«نقش هنر و ادبیات در جنبش‌ها»

*

*

1388/6/3

Tuesday, August 18, 2009

گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود

«وصفِ حال»

*

*

روزگاری بود که این فضای مجازی به این شکل و قامت نبود و هر کس به فراخور دل‌مشغولی‌های مثبت و منفی‌اش سرگرم بود. امروز اما عمده‌ی وقت همه خاصه جوانان در این فضا سپری می‌شود. آنان که عاشق و دل‌بسته‌ی طبیعت بودند، از تفریح بازمانده‌اند و ریه‌هاشان در فضای بسته‌ی اتاق‌شان زندانی‌ست و دگران هم به همین‌گونه!

*

آن روزگارها بیش‌تر می‌خواندیم و می‌دیدیم و می‌شنیدیم. امروز اما چنین نیست. هر آن‌چه می‌بینیم و می‌خوانیم در این فضاست. هر چند فاصله‌ها را کم‌تر کرده و خلاصه به مقاصدی رسیده‌ایم اما دل‌مشغولی‌ها را ازمان گرفته است.

*

این‌روزها هر چه می‌خواهم از فضای امروزمان در میهن بنویسم، نوشتن نمی‌توانم. شاید دگران بهتر از من می‌نویسند که البته چنین است. می‌گویم من به خطی باید بنویسم که لمس‌اش می‌کنم. سیاست و اجتماع امروز ایران در صد سال اخیر چنین روزهای حساسی را به‌خود ندیده بود. شاید بتوان با روزهای آخر حکومت «پهلوی» مقایسه‌اش کرد. هر چه هست آبستن حوادثی‌ست. شاید حوادثی تلخ یا شیرین... باید انتظار کشید.

*

از دادگاه فرمایشی که قاضی‌اش "صلواتی" باشد که البته چه اسم با مسمایی هم دارد و به همه چیز حکومت می‌آید و تا برخوردهای وحشیانه و غیراخلاقی با دربندها و... همه و همه را دوستان فضای مجازی به تفصیل نوشته‌اند و تحلیل کرده‌اند. روزنامه‌نگار شجاع و از خودگذشته «بابک داد» عزیز هم در این روزهای خون و خشم رسالت حرفه‌ای خود را به‌دوش می‌کشد از این شهر و آن شهر تا دست جلادان بدو نرسد تا بتواند با قلم‌اش مردمان این فضای مجازی را آگاه‌تر سازد. خداوند پشت و پناه‌اش...

*

از هر دو خطی و از هر چند جمله‌ای که این روزها بین‌مان رد و بدل می‌شود به این روزهای میهن ربط دارد. راست‌اش گاهی وقت‌ها به این نتیجه می‌رسم به قول عزیزی که ناامیدی و رخوت و کسالت نباید جوانان‌مان را سرخورده کند. همین است که می‌گویم در عین حالی که به این مقوله‌ی مهم فکر می‌کنیم باید به دل‌مشغولی‌هامان بپردازیم. او که اهل طبیعت است به طبیعت بزند و او که اهل هنر از هر شاخه‌اش، کتابی و فیلمی و ترانه‌ای نوش‌اش باد.

*

در کنج خانه خزیدن و تنها نوشتن و خواندن و به دگران پیرامون توجهی نکردن، ملت را آگاه نخواهد کرد. باید به دل مردم پیرامون خزید و آن‌ها را از فتنه‌ها و خواب سی ساله آگاه کرد. چرا که آگاه کردن جماعتی چند میلیونی که به آن طیف شیطانی می‌اندیشند کار سترگ و بزرگی‌ست.

*

*

1388/5/27

*

Thursday, August 6, 2009

جنبشِ سبز

سبز جنگل! سبز جنبش!

*

*

دوست عزیزم از بلاگ «گراند کافه» مرا به یک بازی دعوت کرده که از قضا به «جنبش سبز ایران» مربوط است. من نیز سنت‌شکنی کرده و بی‌نام بردن از دوستی هر کس را که خواننده‌ی این پنجره‌ی کوچک است را به نوشتن از این جنبش و راه‌کارها دعوت می‌کنم.

*

برای ورود به بحث به نظرات دوست‌مان می‌پردازم! ایشان نوشته‌اند که جنبش از سطح پرداختن به کسی چون ا.ن فراتر رفته و دیگر مسئله‌ی "تقلب" در انتخابات مطرح نیست. جنبش فراگیر شده و مرزها را درنوردیده است. تا این‌جا با این دوست‌مان کاملن موافق‌ام. اما در این‌که این جنبش رهبر و لیدر ندارد، باید بگویم که باید و حتمن اگر ندارد باید داشته باشد و من بی‌تعارف کسانی جز «موسوی» و «خاتمی» را بالیاقت‌تر و شایسته‌تر برای رهبری جنبش نمی‌شناسم. برای این حرف و سخن‌ام هم دلایل و براهین خود را دارم.

*

این دو مردِ تا دیروز حکومتی هم سابقه‌ی کارهای سیاسی در دل حکومت اسلامی را دارند و هم کارنامه‌ی شفافی جهت گرفتن مطالبات مدنی و ملی ملت ایران! خاصه «موسوی» که در وقایع اخیر شجاعت و جسارت‌اش را به اثبات رساند. هیچ جنبشی بدون رهبر نمی‌تواند به مطالبات به‌حق خود دست یابد. پس راه افتادن به دنبال باد و هوا ما را به سرمنزل مقصود نمی‌رساند. دوست‌مان نوشته‌اند که این جنبش رسانه ندارد و هر کدام از ما یک رسانه‌ایم برای اطلاع‌رسانی و آگاهی دادن به توده‌های جنبش. این حرف و سخن جنبش سبز به رهبری «موسوی» بود که هر شهروند یک ستاد انتخاباتی! حال هر شهروند یک بنگاه خبرپراکنی و آگاهی دهنده!

*

نکته‌ی مهم این‌است که حکومت دوست می‌دارد این جنبش رهبر نداشته باشد و به هر حیله‌ای متوسل می‌شود تا رهبران ابتدایی جنبش را از مردم و ملت براند! خطر دیگر این است که با شایعات و پراکندن زمزمه‌هایی پیرامون نالایقی رهبران، مردم را تحریک می‌کند تا رهبران را به صحنه جهت کارهای مسلحانه بکشاند و این همان فرصتی است که نظام می‌تواند با توسل جستن به آن رهبران را دست‌گیر و اقدام علیه امنیت ملی یکی از اتهامات آنان شود. هنوز هستند کسان بی‌شماری از طیف سبزها که صبوری را پیشه خود نمی‌کنند و این زمزمه‌ها را درون جامعه تکثیر می‌کنند و از رهبران می‌خواهند که یک کمربند مسلحانه جهت جنگ‌های چریکی و خیابانی ترتیب بدهند.

*

هم‌اکنون که جنبش با سکوت و راه‌پیمایی‌های مسالمت‌جویانه با اتکا به اصول قانون اساسی تجمعاتی را برگزار کرده است با اتهام دخالت بیگانه‌گان و خارجیان مواجهه است، چه رسد به روزی که علنی حکومت ببیند جنبش می‌خواهد مسلحانه و زورگویانه کار خود به پیش ببرد. این‌جاست که پی به زیرکی و هوشیاری رهبری چون «موسوی» می‌بریم.

*

سم مهلک این جنبش ناامیدی و ترس و رُعب و وحشتی‌ست که حکومت با دست‌گیری بزرگان نزدیک به جنبش در روزهای ابتدایی انجام داد تا امروز با اعترافات دروغین و فرمایشی بخواهد با ملت سخن بگوید! بگوید که این جنبش خائن به نظامی‌ست که پاسدار دین و مذهب و خاک شماست! اما دیگر در عصر رسانه‌ها این حرف‌ها محلی از اعراب ندارد و خوش‌بختانه سلاحی که از رسانه‌ها در عصر اینترنت در دست جنبش است این توطئه‌ی کثیف را خنثا کرده است!

*

هیچ شکی نیست که دیگر جلوی این سیل را به‌هیچ روی با توجه به شواهد موجود نمی‌توان گرفت و در آینده‌ای نزدیک نقش «هاشمی رفسنجانی» در رهبری بخشی دیگر از جنبش نمایان‌تر خواهد شد. باید انتظار کشید و دید که صحنه‌ی سیاست فردا آیا سبزتر خواهد شد یا رنگ خون خواهد دید.

*

*

1388/5/15

*

___________

نقاشی از «موسوی»



Sunday, July 26, 2009

حضور قاطع اعجاز

«آینه‌ی تاریخ»

*

*

و حال مشتی از موهای‌ام را در دست می‌گیرم و انگاری بر لب جوی عُمر نشسته‌ام. به‌خود می‌گویم جوان‌ام و هنوز آرزوها در سر دارم. موهای سپید اما حکایتی دگر دارد با دل غم‌گسار ما!

*

مدت‌هاست می‌خواهم بگویم که نگذارید این رنگ را هر کس به اسم خود مصادره کند! خاصه کسانی که تا دیروز «سبز جنگل» می‌خواستند و می‌گفتند سبز را خراب کردند و مصادره کردند. امروز اما به همین زنجیر پیوسته‌اند. همه مچ‌بند سبز به دست و بازوی خود بسته‌اند و هواخواه «ندای آزادی» شده‌اند. بگذار خوش باشند...

*

می‌دانیم این موج سَر ِبازایستادن ندارد. بگذارید نگوییم «موج»! یاد زنده‌یاد «منوچهر آتشی» به‌خیر که در جواب سوالی در مورد «موج نو»ی شعر زمانی گفته بود که مثل موج دریا که به ساحل می‌رسد و تمام می‌شود به‌همین‌گونه بود و تمام شد! حال این یک موج نیست که تمام بشود. یک فریاد است و جنبش است. یک نور است که جهان تاریک استبداد ایرانی را که ریشه در قرون دارد، روشن کرده است.

*

چه که در این یک ماه و اندی بر من و ما نگذشت. آن‌چه که لحظه‌ای از خاطرم بیرون نمی‌رود، پَرپَر شدن نازنین آهنگ‌ساز بااحساس و خوش‌قریحه‌ی روزگار، «عبدی یمینی» عزیز بود که در سقوط هواپیمای توپولف در نزدیکی قزوین جان سپرد. تا همه از یاد ببریم که چنین کسی روزی بهترین‌ها را به خلوت‌مان هدیه کرد و امروز دریغ که یک مجلس بزرگ‌داشت تا جایی که اطلاع دارم از طرف همکاران دیروز حتا برگزار نشده است. فقط باز این «شهیار قنبری» بود که در برنامه‌ی رادیویی «قدغن‌ها» همه‌ی وقت برنامه را به او و هنرش اختصاص داد. من در سفر بودم و برنامه را نشنیدم و عزیزی برای‌ام برنامه را کامل ضبط کرد و در همان سفر با همه اندوه‌ام خطاب به روح پاک‌اش نامه‌ای کوتاه نوشتم باشد که بخواند و بداند جوانان میهن چه بسیار که دوست‌اش داشتند و دارند و یاد و نام‌اش را تا وعده‌ی رهایی زنده می‌دارند. این «نامه» را بخوانید.

*

اما شاملوی بزرگ! نامی که برای من تعریف شعر و شعور است. روزهایی که گذشت سال‌گرد مرگ او بود. با خود پیمان بسته بودم که در سال‌های آخر عمرش اگر بتوانم یک‌بار از نزدیک او را ببینم. دریغا همان سال پَر کشید. «شاملو» برای من کسی بود که توانستم با تعریف او از شعر، از شعر لذت ببرم و در همه‌ی این سال‌ها نگاه‌ام به هنر و اندیشه‌اش بود. کسی نیست که از او و نگاه‌اش متاثر نشده باشد. شاملو بزرگ‌ترین شاعر آزادی معاصر بود. به قول خودش حضور قاطع اعجاز بود. روان‌اش شاد! روزنامه‌ی «اعتماد ملی» روز شنبه برابر با سوم امردادماه 88 خورشیدی ویژه‌نامه‌ی خوبی دارد. از دست ندهید. (+) و (+)

*

حال در این روزهای پُرشتاب و غم‌ناک آن‌چه باید در دل نهان داشت و از تاریکی به‌دَر آورد رخت کهنه‌ای است که زنگار دارد. این رخت را باید درآورد و به‌جای‌اش نهال عشق نشاند و آب دادش! باید در تار و پود وجود خود محبت را ذره ذره آب داد و بارورش کرد.

*

1388/5/4