Thursday, January 29, 2009

یادگارهای پریشان شده‌ی شاملو


«بانوی هزار آسمان»


آیدای شاملو، بانوی شعر دیگر حتا ورق‌پاره‌های «مدیشکا»یش را نخواهد دید. همه‌ی یادگارهای عشق و شعرشان را «سیاوش شاملو» مثلن برده تا به آینده بسپارد! کدام آینده؟ دوستان خانواده‌گی و آن خیل شاعران پس کجایند؟ بانو چرا تنهایی؟ تا تو هستی شعر هست! «مدیشکا» هنوز زنده است، تا شعر هست!


این لینک را که حاصل تصویرهای دیدنی «شوکا صحرایی» است را ببینید:


«یادگارهای پریشان شده‌ی شاملو»



حال فضای این اتاق من تا بازگشتم، گل خوش‌بوی رویایی‌ام، نمناک و گرفته نخواهد بود! تو دیگر آیدایی هستی در معبر این همه بادِ هرزه و بی‌نفس! خدای را در پستوی نهان کرده بودیم و امروز تو مرا در آغوش‌ات نهان کن!

این مدت که بر من گذشت، حوادثی رفت و حوادثی دیگر شکل گرفت! طبق قوانین ترمودینامیک، هستی به سمت و سوی بی‌نظمی است! مبارک‌ها باشد...

یادم هست و یادمان می‌ماند! این رمز را فراموش نخواهم کرد! آن تصویر رویایی را... آخرین پیام عاشقانه را... نه دیگر تیرک ِ راه‌بند است و نه ابر ِ بدمست! این من و این تو و این فصل بد خاکستری! اگر شاعرم خواندی، این شعر من است و اگر آوازخوان کوچه، این صدای سوز من است:


شعله‌ای که زبانه کشیده است

نه زبان عشق می‌فهمد و نه زبان تو

این شعله‌ی خاموش

منتظر موعد روسیاهی به زغال است!

*

این شعله‌ی سرخ توست

من در پناه شال سفید تو، سبزم

هزار آسمان بوی خوش‌ام!


1387/11/11


Tuesday, January 6, 2009

A New Day Has Come


«واجب‌النوشتن»

*

*

گاهی وقت‌هایی هست که با همه گرفتاری واجب‌النوشتن می‌شوید و انگاری اگر ننویسید، به خود و شعارهای‌تان خیانت کرده‌اید و ربطی به این ندارد که قبله‌تان «مکه معظمه» باشد یا «بیت‌المقدس»!! پارسا باشید یا گبر یا قرمطی و رافظی... آری اکنون واجب‌النوشتن شده‌ام و روشن‌فکران پُرمدعا را به چالش می‌کشم و می‌گویم بروید کشک‌تان را بسابید آقاجان و آن‌همه الکی و ... شعار ندهید! برای یک‌بار هم که شده موافق جریان رودخانه‌ی توهم‌زده‌تان حرکت نکنید باباجان! این رودخانه به شوره‌زار خواهد ریخت...

*

پیش از نوشته‌ی عزیزمان «رضا علامه‌زاده» که بسا با آن موافقم و انگاری حرف دل همه آزاداندیشان را نوشته است، «مسعود بهنود» عزیزمان در تلویزیون صدای امریکا به نوعی به این مسئله‌ی «غزه» اشاره داشت و گفت بسته‌گی دارد در چه برهه‌ای از زمان به این قصه فکر کنیم و بیاندیشیم... به هر حال با هر توجیهی که باشد مشتی انسان را به دیار عدم بردن، جنایت و خیانت است آقاجان... «بهنود» یک نفر و یک دولت را مقصر نمی‌داند و برای اسرائیل هیچ توجیهی قایل نبود که جنایت کند و در بی‌خبری نفس‌ها را حبس کند!

*

اول نوشته‌ی «علامه‌زاده» را بخوانید بی‌هیچ کم و کاستی با رسم‌الخط خودشان که وبلاگ‌شان فیلتر است:

*

می‌دانم هیچ کس برای گرفتن خبری در مورد فاجعه‌ی غزه به این صفحه مراجعه نمی‌کند. این را هم می‌دانم که نظر من در این مورد نه تنها به گوش بازیگران اصلی این تراژدی نمی‌رسد بلکه اگر هم اتفاقا مشابه نظر صاحبنظری شناخته شده و متنفذ باشد باز هم تاثیری در حل مشکل ندارد. اما من که خودم این را می‌دانم، چرا باز سرم را زیر نمی‌اندازم و نان و ماست خودم را نمی‌خورم، برمی‌گردد به این واقعیت که گاهی نکته‌ای را در جائی می‌بینم که هر چه جستجو می‌کنم در تعبیر و تفسیرهای دیگران نمی‌بینم. و آن نکته در این مورد بخصوص این است:

*

اسرائیل فقط نام یک کشور، مثل باقی کشورها، چه کوچک چه بزرگ، چه باستانی چه جدید، چه قوی چه ضعیف، چه پیشرفته چه پسمانده، و چه ثروتمند چه‌ فقیر، بر روی کره زمین نیست. اسرائیل ضمنا نام عزیزدردانه‌ی یکی از بزرگ‌ترین، جدید‌ترین، قوی‌ترین، پیشرفته‌ترین و ثروتمندترین کشورها بر روی کره زمین است که در کتاب جغرافیا، ایالات متحده آمریکا نامیده می‌شود.

*

از این رو همه باید در گفتار و رفتارشان با اسرائیل نکاتی را رعایت کنند که در مورد هیچ کشور دیگری بر روی کره زمین، حتی کشور ایالات متحده امریکا، مجبور به رعایت آن نیستند. گفتم همه، منظورم به معنای دقیق کلمه، همه‌ی کسانی است که به حقوق بشر باور دارند و دنیا را از خشم و نفرت و دشمنی خالی می‌خواهند، و همانقدر از عمکرد «حماس» و اعمال تروریستی‌شان رنج می‌برند که از قانون‌شکنی‌های خود اسرائیلی‌ها، می‌خواهد رئیس جمهور فرانسه باشد یا پادشاه اسپانیا، می‌خواهد خبرنگار بی‌بی‌سی باشد یا گزارشگر سی‌ان‌ان، می‌خواهد منِ وبلاگ‌نویس باشد یا توی وبلاگ‌خوان؛ مگر اینکه پیهِ اتهام ضدیهود و نئونازی بودن را به تنشان بمالند و از اینکه آن‌ها را با کج‌اندیشانی همچون محمود احمدی‌نژاد یکی بپندارند ککشان نگزد.

*

یک نمونه‌ی آشکار به دست می‌دهم و بیش از این خطر نمی‌کنم! امشب دهمین شب است که بمباران غزه ادامه دارد و هنوز اسرائیل به هیچیک از صدها خبرنگار رسانه‌های عمومی که در مرزهای غزه مستقرند اجازه ورود به آنجا را نداده است. این عمل در تاریخ خبررسانیِ دو دهه اخیر، که اوج عصر ارتباطات به حساب می‌آید، بی‌سابقه است. بستن تمام راه‌های ارتباطی، نه تنها برای رساندن آب و غذا و دارو، که حتی برای ورود نمایندگان رسانه‌های معتبر جهانی که عموما دوستان قسم خورده‌ی خود آنانند با هیچ معیاری قابل توجیه نیست. هم اکنون ایالات متحده آمریکا در دو جنگ درگیر است و در هیچکدام از آن‌ها راه برای خبررسانی رسانه‌ها بسته نیست، ولی این بار، در فاجعه‌ای که هم اکنون در غزه در جریان است، چون این ممنوعیت نه به دست خود آمریکا که توسط عزیزدردانه‌اش اعمال می‌شود هیچکس حق اعتراض ندارد، حتی خبرنگاران شبکه‌های خبری خود آمریکا!

*

دیدید که حرف حساب آقاجان، جواب ندارد! حال برای این‌که فضا را عوض کنم اول یک ترانه را برای‌تان پیشکش می‌کنم از «سلین دیان» که عزیزی برای‌ام با ترجمه‌ی زیبایش فرستاده و خلاصه حالی به حولی... بااجازه‌ی او برگردان‌اش را ویرایش مختصری کرده‌ام و اگر جایی به نظرتان مشکلی دارد، مسئولیت‌اش با من است. با کلیک روی عنوان ترانه می‌توانید دانلودش کنید:

*

«A New Day Has Come»

*

*

I was waiting for so long
For a miracle to come
Everyone told me to be strong
Hold on and don't shed a tear
*
Through the darkness and good times
I knew I'd make it through
And the world thought I'd had it all
But I was waiting for you

*
Hush now I see a light in the sky
Oh it's almost blinding me
I can't believe I've been touched by an angel with love
*
Let the rain come down and wash away my tears
Let it fill my soul and drown my fears
Let it shatter the walls for a new sun
A new day has come
*
When it was dark now there's light
Where there was pain now's there's joy
Where there was weakness I found my strength
All in the eyes of a boy

*

Hush now I see a light in your eyes
All in the eyes of a boy
*
I can't believe I've been touched by an angel with love [x2]
*
Hush now
A new day

***

«یک روز تازه آمده»

*

مدت‌هاست منتظر بودم

منتظر آمدن یک معجزه

همه می‌گفتند قوی باش

ادامه بده و اشک نریز

از میان تاریکی و زمان‌های خوب

می‌دانستم که ازشان می‌گذرم

و دنیا فکر می‌کرد همه چیز را سپری کردم

اما من منتظر تو بودم

*

نوری در آسمان می‌بینم

آه! تقریبن کورم کرده است

نمی‌توانم باور کنم که یک فرشته با عشق مرا لمس کرده است

*

بگذار باران ببارد و اشک‌های مرا با خودش ببرد

بگذار روح مرا سرشار کند و هراس‌های‌ام را در خود غرق کند

بگذار برای یک خورشید تازه دیوارها را بشکند

یک روز تازه آمده

*

تاریکی بود و حالا نور هست

درد بود و حالا شور هست

ضعف بود و حالا قدرت هست

همه‌اش در چشم‌های یک پسری‌ست

*

اوه...ساکت حالا! نوری در چشمانت می‌بینم

همه را در چشمان ِ پسری می‌بینم

نمی‌توانم باور کنم یک فرشته با عشق مرا لمس کرده است

*

اوه...حالا

یک روز تازه

*

**

1387/10/18

پانوشت:

_______________________

پرده بالا از نقاش برجسته «مانچ» به اسم «فریاد»


Saturday, December 20, 2008

کی منتظر می‌مونه حتا شبای یلدا

«یلداتان به کام و بلند باد»

*

*

انگاری امشب شب ِ یلداست! کور شوم اگر دروغ بگویم! کاری نداریم به این‌که شبی بلند است و چه و چه... زیاد من به توجیه علمی‌اش(نجومی) که برج عقرب در زهرمار است و... کاری ندارم. نفس ِ این شب بسیار خوب است! نه نمی‌شود با این نثر شلخته نوشت. پس رسمی‌تر می‌نویسم از خط بعدی که این‌جا حُرمتی دارد.

*

داشتم می‌نالیدم که شب، شب ِ یلداست و خلاصه دور ِ هم به سنت چند هزار ساله جمع می‌شوند و هندوانه‌ای و آجیلی و... آن‌ها که اهلش باشند، جرعه‌ای و دودی‌ها(اصلن توصیه نمی‌شود، حتا چند نخ سیگار) دودی می‌گیرند و در عوالم ِ عالم سیر می‌کنند و خلاصه حالی به حولی... نه نمی‌دانم امشب این نثرمان خیلی نچسب شده و بازاری... دوست ندارم این‌جوری بنویسم...

*

اصلن بچسبید به «حافظ» و «شاملو» و... بیاییم «شاملو» را هم سنت‌اش کنیم در این شب! ترانه‌های زیبا بشنویم. آقاجان محشر آمد از «حافظ» وقتی به نیت ِ آن نازنین گرفتیم دامن‌اش را...

*

*

بخت از دهان یار نشان‌ام نمی‌دهد

دولت خبر از راز نهان‌ام نمی‌دهد

*

آقاجان عجله نفرمایید که سواد ندارم و این بد آمده و چه و چه... جواب فال را بچسب:

*

*

بر سر آن‌ام که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر

بار دگر روزگار چون شکر آید

*

بلبل ِ عاشق تو عُمر خواه، که آخر

باغ شود سبز و گل به بَر آید

صبر و ظفر، هر دو دوستان قدیم‌اند

بر اثر صبر نوبت ِ ظفر آید

...

...

بر در ِ ارباب بی‌مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی به در آید؟

صحبت حُکام ظلمت ِ شب ِ «یلدا» است

نور ز خورشید خواه، بو که برآید!

*

*

دست مریزاد کاکو! عجب شبی ساختی برامان! روح‌ات شاد و یلدات به کام و بلند «حافظ» شعر و شیراز! خدایی اصلن انتظار نداشتم این رفیق گرمابه و گلستان‌مان یعنی همین «حافظ» خودمان چنین حالی و صفایی به شب‌ام ببخشد. ضمنن این فال از دیوان «حافظ» تصحیح «شاملو» است!

*

راست‌اش بروم سر اصل این مطلب و بگویم تا «بهمن‌ماه» شاید این‌جا، همین پنجره‌ی کوچک که از این‌سو شما را می‌بینم و شما از آن‌سو مرا، به روز نکنم! دلیل‌اش؟ خب دوست ندارم بگویم! همین! اصلن دلیل هم می‌خواهد؟ خب بخواهد! شاید هم به روز شد! خدا را چه دیدی... اصلن به روز هم که نباشد، تشریف بیاورید همین گوشه‌ی سمت راست قسمت "تازه‌ها" بچرخید و این بلاگ‌های برگزیده را بخوانید که خودکار به یُمن «گوگل ریدر» به روز می‌شوند و فاتحه‌ای به روح رفته‌گان‌مان نثار بفرمایید.

*

اما یک ترانه برای آنان که با سلیقه‌ی من بدفُرم موافق‌اند! غزلی از «حافظ» با صدای آوازخوانی به نام «هادی پاکزاد» که راست‌اش نمی‌شناسم‌اش! شما اگر بیش‌تر می‌دانید به ماهم برسانید... این غزل را بس بسیار دوست دارم‌اش... به همین سبب شاید بسیار دل‌نشین است... به آنان که این‌جا را می‌خوانند و آنان که دوست دارم‌شان... ترانه‌ی «کی اشکاتو پاک می‌کنه»ی «ابی» هم بدفُرم توصیه می‌شود! آقا «حمید» مخلصیم.

*

*

«حافظ»






اما برای تو علاوه بر «حافظ» که دوست‌اش داری از «شمس» این شعر پیشکش باد! نه «شمس تبریز» بل «شمس لنگرود» خودمان...

*

*

دلم به بوی تو آغشته است.

*

*

سپیده‌دمان

کلمات سرگردان برمی‌خیزند و

خواب‌آلوده دهان مرا می‌جویند

تا از تو سخن بگویم.

*

*

کجای جهان رفته‌ای

نشان قدم‌هایت

چون دان پرنده‌گان

همه سویی ریخته است

باز نمی‌گردی، می‌دانم

و شعر

چون گنجشک بخارآلودی

بر بام زمستانی

به پاره‌یخی

بدل خواهد شد.*

*

*

1387/9/30

پانوشت:

__________________________________________

* شمس لنگرودی- نت‌هایی برای بلبل ِ چوبی- انتشارات گیل



Saturday, December 13, 2008

BELONGING


«وقتی خدا شدیم»
*

*

*

به هنگامی که این پُست ِ «توکای مقدس» را خواندیم، تازه دانستیم که خداییم به قول آن ناشناس! وقتی او مدعی‌ست بهترین جایزه را از «مسعود بهنود» روزنامه‌نگار شهیر دریافت داشته، چرا ما به خود نبالیم که در گم‌نامی هستیم و یک بار «لینک» شدیم؟! و آن لینک، مسبب‌اش این «پُست‌مان» بود و چه و چه...

*

و چه افتخاری بالاتر از این‌که در «اپیزود» بنویسیم و متن کوتاه‌مان آن بالا بنشیند!

*

*

«همیشه‌ی شعر، شاملو»

*

«گفت‌وگوی سینمایی شاملو»

*

*

و در ادامه نیز بخوانید از «پرویز صیاد» و آثارش:

*

*

«صیدهای صیاد»

*

«در امتداد هنری»

*

*

و چه حس ِ خوبی داری وقتی در این چند روز نشسته‌ای با دو دوست و عزیز، تلفنی حرف زده‌ای و خاطره تازه کرده‌ای! و چه حسی داری وقتی آن امانتی‌ها در قالب چند کتاب و سی‌دی و... پس از قریب به یک‌سال به دست‌شان می‌رسانی و انگار مثلن نامه‌ای پس از جنگ جهانی دوم تازه به دست معشوق رسیده و سرباز دیری جان سپرده است! چه بانمک‌تر می‌شود وقتی قیافه و چهره‌ی آن عزیز را، وقتی امانتی‌ها را می‌گیرد هم ببینی!! که صدالبته نمی‌بینی تا واکنش‌اش را ببینی و باز هر چند می‌دانی که از سی‌دی‌ها دیگر دل ِ خوشی ندارد اما... اما برای من آن عطری که از این فیلم ِکوتاه به مشام‌ام می‌رسد خوش‌بوترین ِ این سال‌ها بوده است.

*

و باز بگویم که «توکا نیستانی» آیا هنوز به یاد می‌آورد به نوعی به جایی تعلق دارد که آخرین یافته‌های باستان‌شناسی می‌گوید:«هخامنشیان از آن جا نشات گرفته‌اند! خاست‌گاه‌شان آن‌جا(استان کرمان) بوده است» و این آن‌جا سرزمین نیاکان ما بوده است و شاید به حرف «سهراب» اعتقاد دارد که « نسب‌ام شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.»



دیگر این‌که «داریوش اقبالی» ما را به کنسرت و تور اروپا دعوت کرده و انگاری نمی‌داند این‌جا در میهن هشت‌مان گرو نه‌مان است و... پس شما دوستان اروپایی غنیمت شمریدش... این هم آگهی‌اش که برامان فرستاده است! «داریوش» جان شرمنده... ضمنن آلبوم «معجزه‌ی خاموش» را هم از دو روز دیگر از وب‌سایت‌شان می‌توانید پیش‌خرید کنید!

و باز جان‌ام براتان بگوید او را خیلی دوست داریم‌اش_ البته که دیگر او در این‌جا «داریوش نیست»_ چرا که فال مرا گرفت و گفت:

*

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم



و من برای‌اش کم نخواهم گذاشت و دعای‌ام را بدرقه‌ی راهش خواهم کرد و از «شاملو» به آواز بلند خواهم گفتش:

*

از دست‌های گرم تو

کودکان توامان آغوش خویش

سخن‌ها می‌توانم گفت

غم نان اگر بگذارد.

...

...

چشمه‌ساری در دل و

آبشاری در کف

آفتابی در نگاه و

فرشته‌یی در پیراهن

*

از انسانی که تویی

قصه‌ها می‌توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.*

*

*

13 دی‌ماه 1343

*

**

1387/9/23

*

*

پانویس: ر

______________________________

* غزلی در نتوانستن – دفتر «آیدا: درخت و خنجر و خاطره!»


Saturday, December 6, 2008

آذر، ماه ِآخر پاییز

*

«تولدت مبارک»

*

شادا رسید وقت پایکوبی‌مان در موسم ِ آذر، ماه ِآخر پاییز! سالی گذشت از روزی که با دیگر دوستان‌مان تولد یک دوست را به جشن نشستیم. عشق به یک دوست و همراه ِ ناب، به یک انسان ِ نازنین، به یک تبلور ِ حقیقت و مرام. «آنسه» جان تولدت مبارک و الهی هزار سال سایه‌ات بر سر ِخانواده‌ات مستدام باد.

*

ترانه‌ی «کیو کیو، بنگ بنگ» هدیه‌ای از من با صدای او که دوستش داری!

*

روزهای گذشته، روزهای «فرهاد مهراد» برای من بود. بی‌هیچ مقدمه‌ای و بی‌هیچ بهانه‌ای... بهانه شاید روزهای پاییزی و کمی تا قسمتی بارانی... ترانه‌ی «برف» و... را گوش سپردیم و تازه شدیم. آن‌چه «فرهاد» را از دیگران متفاوت می‌کند، اعتقاد و عقیده‌ی عریان‌اش فارغ از جنجال‌های مرسوم است. آوازخوانی که به روایتی در کتاب‌خانه‌ی شخصی‌اش چندین «قرآن کریم» با برگردان‌های مختلف وجود داشت.

*

«فرهاد» ابایی نداشت که دیگران صرفن بابت عقاید و دین و مذهب‌اش او را طرد کنند. «فرهاد» آن اسلامی را پاس می‌داشت که حکومت به گونه‌یی دیگر خود مدعی است این همان اسلام ناب ِ«محمدی»ست! چه در نظام فعلی و چه در حکومت پیشین، همیشه این اسلام عزیز مظلوم شد. قربانی شد! ادیان ابراهیمی در طول تاریخ دستاویز حکومت‌های خودکامه شدند.

*

در پیش از انقلاب اگر شما «نماز» می‌خواندید، یا انقلابی بودید یا حزب‌اللهی یا تروریست و مدافع حقوق حقه‌ی فلسطینیان در برابر اسراییل! در بعد از انقلاب، یا حامی حکومت و بسیجی یا تاریخ مصرف گذشته و حامی عرب‌های سوسمارخوار و... یک نگاه خاکستری هیچ‌گاه به کسانی که "روشن" فکر می‌کردند و دین «اسلام» را پذیرفته بودند، وجود نداشت و الان هم وجود ندارد. عده‌ای «صفویه» را آغازگر و راه‌صاف‌کن آخوندهای امروزی می‌دانند و عده‌ای اصلن به این نکته توجه ندارند که دین و مرام و عقیده‌ی هر کسی چه ربطی به «انسانیت» و «اخلاق» و... دارد؟ یک «بودایی» حتمن وجود دارد که در برابر یک «مسلمان» بااخلاق‌تر و انسانی‌تر برخورد کند.

*

شاید از منظری بتوان «صفویه» را از جهاتی شبیه حاکمان امروزی دید! از جهت اخلاق و رذایل پست‌شان! «شاه اسماعیل» صفوی، مذهب شیعه برای‌اش بهانه‌ای برای حکومت و اعتقادش به آن_ در حد ِ مشتی خرافات افراطی_ چیزی بود که امروزه در مملکت ریشه دوانده و مورد سواستفاده قرار می‌گیرد. قوانین و دستورات دینی را فقط در جهت برآوردن امیال و هوس‌هاشان می‌پذیرفتند و جاهایی هم از خط قرمزها به راحتی عبور می‌کردند.

*

«شاه اسماعیل» ، «شاه عباس» ، «شاه سلیمان» ، «شاه صفی» همه‌گی شرب خمر می‌کردند و داعیه‌ی رهبری اسلامی هم داشتند! این فقط گوشه‌ای از تاریخ سلسله‌ی «صفویه» است. شاید بی‌راه نباشد اگر بگوییم «درویشان» امروزی اگر به «حشیش» اعتیاد دارند از همان مرام ِکج و غلط ِ صوفیان گذشته بوده است. البته با این توضیح که حساب ِ درویش‌مسلکان ِ حقیقی را باید جدا دانست.

*

خلاصه این‌که دین ِ خدا(خاصه ادیان ابراهیمی) در طول تاریخ بازیچه‌ی خودکامه‌گان و پوستین‌جامه‌گان بوده است. هر چند بماند بسیارانی دین ِ «اسلام» را ساخته‌ی ذهن یک انسان می‌دانند! «حافظ» یکی دو قرن پیش از این _سلسله‌ی صفوی_ سراسر عمر را با سرودن غزل‌هایی در جنگ با «ریاکاری» و «تزویر» سر کرده بود.

*

یادم هست_البته هیچ ربطی با بحث پیش ندارد و همین است که این‌جا «دادا»ست_ در سکانس ِآخر «شب یلدا» که به گمانم یکی از غافل‌گیرکننده‌ترین صحنه‌های چند سال اخیر است که در سینما دیده‌ام، «فروتن» کلید خانه را به «یار» نادیده و ناشناخته می‌سپارد و خداحافظ!

*

حال این شعر عاشقانه‌ی «شاملو» پیش از این، چنین برای تو سروده شده بود:

*

کیستی که من این‌گونه به اعتماد

نام خود را

با تو می‌گویم

کلید خانه‌ام را

در دستت می‌گذارم

نان شادی‌هایم را

با تو قسمت می‌کنم

به کنارت می‌نشینم و

بر زانوی تو

این چنین آرام

به خواب می‌روم؟

کیستی که من

این‌گونه به جد

در دیار رویاهای خویش

با تو درنگ می‌کنم؟

*

اردیبهشت چهل و دو

*

**

1387/9/16

*

پانوشت

_______________

شعر شاملو از دفتر:آیدا در آینه

پرده‌ی نقاشی بالا از «دالی»

Saturday, November 29, 2008

شنبه‌های ما


شنبه‌های ما

*

*

امروز که شنبه باشد و طبیعتن جمعه نیست، تازه شماره‌ی هفته‌ی پیش «چلچراغ» را خریدیم و حیرت کردیم چرا دوست‌مان در دکه‌ی همیشه‌گی گفت:«هنوز نیامده»؟؟ حالا هم که آمده مبارک‌ها باشد و هر چند که من یک‌سال و اندی می‌شود همه مطالب‌اش را نمی‌خوانم و فقط آن‌هایی که به سن پیرمردی چون ما می‌خورد مثل «سرگیجه» و «کمیک‌استریپ» و «بخش معرفی کتاب» و... نه انگاری همه‌اش شد. همین‌ها دیگر.

*

راست‌اش من از شماره‌ی اول «چلچراغ» را آرشیو دارم و تا یک‌سال و اندی پیش تا حروف آخر مجله را می‌خواندم حتا آگهی‌های‌اش را... ولی بعد که به وبلاگ «لاو فور...» دچار شدیم کمتر رسیدیم بخوانیم اما همیشه خواندیم واز یک‌سال گذشته به این سو همه‌اش را دیگر نمی‌خوانیم، انگار نسل ما پیر شد رفت...انگاری موضوعی که در شماره جدید «نسیم هراز» در خصوص اختلاف و جدایی نسل ِ دهه‌ی 50 با اواخر دهه‌ی شصت مطرح است. اوائل دهه‌ی شصتی‌ها نگران نباشند، مشکلی نیست با آن‌ها... این شماره‌ی «نسیم هراز» را هم بخوانید بد نیست و شاید رقیبی جدی برای «چلچراغ» باشد... هر چند «چلچراغ» و البته پیش از آن «ایران جوان» پیشروان نشریات «تین‌ایجری» به حساب می‌آمدند!





ضمنن دیشب هم مثل ِ همه‌ی این یک‌سال گذشته به ناگاه «مسعود بهنود» عزیزمان را در برنامه‌ی «شباهنگ» صدای امریکا دیدیم و شنیدیم که از برگردان «خانوم» به زبان انگلیسی سخن می‌گفت! برگردانی که چند ماه گذشته خبرش را به من داد و قرارست در مورد این کتاب چیزکی بنگارم! نه برگردان که همین زبان شیرین پارسی خودمان مثلن!

*

ضمنن این هم نگاه و نوشته‌ای کوتاه به ترانه‌ی خاطره‌انگیز «رازقی» در «اپیزود» و دو مطلب خواندنی دیگر از دوست عزیزم!

*

«رازقی»

*

«القاب هنرمندان»

*

«کشف صدا»

*

*

و اما پرس‌و‌جو مکن! حال‌ام خوب است! تو چه‌طور؟ این تکه هم برای تو از «سیدعلی صالحی»:

*

دیدار ما به همان ساعت ِ معلوم دل‌نشین

تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید

تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست!

...

...

*

*

1387/9/9