ساده مینویسم "روز زن" بر مادران و خواهران همسرزمینام مبارک باد. باشد تا در هیچ سرزمینی زنان در بند مردانی نباشند که جانشان بستهی زنان است.
*
من شاعر شعرهای شفاهیام
ساده مینویسم "روز زن" بر مادران و خواهران همسرزمینام مبارک باد. باشد تا در هیچ سرزمینی زنان در بند مردانی نباشند که جانشان بستهی زنان است.
*
Posted by MAHMOOD at 10:37 AM
دیروز کسی طبق روال این سالها کامنتی ناسزا گذاشت و رفت. در تمام این مدت من سکوت کردم. آمدم بگویم گاهی انسانها یا به تعبیر عامیتر آدمها دیگر آنی نیستند که در دایرهی مسائل انسانی میچرخند بلکه تبدیل شدهاند به عناصری دیگر از جهان هستی. مثل فضلههای همان آدمها یا حیوانات(و نه حتا خود حیوان). در چنین زمانهای جای شگفتیست اگر گمان کنیم آنان پی بردهاند که بیمار روحی - روانیاند. تا به آنها نگوییم که آقا یا خانم محترم شما مشکل دارید و گرنه چرا چنین میکنید، گمان نمیکنم بدانند که کار خیلی خرابتر از این حرفهاست. بنده بهنوبهی خود برای این دوست عزیز بیمار از خداوند بزرگ سلامتی آرزومندم. امیدوارم هر چه زودتر به آغوش جامعه بازگردد و به رفتارهای بیمارگونهاش پایان دهد. شاید این متن دوباره بیماری ایشان را تشدید کند. پیشنهاد میکنم قبل از انجام واکنشی حتمن و حتمن یک لیوان آب میل کنند و به این فکر کنند آیا هنوز یک انسان هستند؟
*
Posted by MAHMOOD at 12:23 AM
عکس بالا در تاریخ ثبت خواهد شد که تحریریهی یک روزنامهی توقیفی اینچنین پاسخی با حرکات دست و چشم و شادیشان به دروغ و تحجر و ریاکاری بدهند. درود بر شما... بزرگترش اینجا ببینید(+)
*
فروغ میگفت: دستهایام را در باغچه میکارم، سبز خواهم شد. میدانم. میدانم. میدانم. (تولدی دیگر)
*
از روزگار فروغ تا امروز قرنی نرفته که سالهایی گذشته! شاملو میگفت: یک شاخه / در سیاهی جنگل / بهسوی نور / فریاد میکشد.
*
همه از اُمید میگفتند حتا در سیاهترین و تباهترین شبهای تاریخ... امروز اما ما پراُمیدتر قدم بر سنگفرش خسته و خون گذاشتهایم.
*
Posted by MAHMOOD at 2:29 AM
خبر ساده است. سادهی ساده (+) یعنی "ایراندخت" پَر! "اعتماد" پَر! به همین سادهگی در آستانهی سال نو نشریات رفتند انبار و عدهای بیکار شدند. وقاحت تا چه حد به راستی...
*
همین عصری رفته بودم بیرون و شمارهی آخر "ایراندخت" را خریدم و البته "چلچراغ" را...
*
چلچراغ این هفته تصویر کسی را دارد که من شیفتهاش هستم! شیفتهی نگاهاش بهقول "فاطمه گودرزی" وقتی بر پردهی سینما میافتد. آن نگاه تیز و زیبا. چشمهایاش محشرند و شبیه مینیاتورهای ایرانیاند. او در لیست بازیگران زن سینمای ایران از منظر من ِ کمترین جایگاه نخست را دارد. میمیک فوقالعادهاش که حتا "گرتا گاربوی" سوئدی هم به گردش نمیرسد. او فوقالعاده است. او "فریماه فرجامیست". بازیگری که به سبب بیماریاش سالهاست از سینما دور است. میگفتند فراموشی گرفته و اینگونه که از این گفتوگو پیداست از دنیای اطرافاش بیخبر است. چه به سرمان آمده که امثال او باید چنین شوند. روزگار تلخیست. تلختر از زهرمار...
*
Posted by MAHMOOD at 10:00 AM
راستاش شتاب حوادث و وقایع در دوران ما چنان است که نمیدانی اولویت را باید به کدام سپرد. باز زلزله در شیلی(8/8 ریشتر) که پیش از آن هاییتی را لرزانده بود. تنها این نیست و در میهن وضع بغرنجتر است. خبر میرسد که در آستانهی سال نو خورشیدی عدهای از بازداشتشدهگان از بند میرهند و خبری خوش است. نوشتم وضع بغرنجترست چرا که جرم اینان که تا کنون در بند بودند، بهراستی چه بود؟
*
دیروز نوشتهای خواندم از خانم "مرضیه رسولی" که صفحهای در روزنامهی «اعتماد» دارند برای معرفی کتاب در صفحهی ادبیات این روزنامه. ایشان در بلاگشان از موضوعی سخن راندند که هر چند برای خودش بحثی دارد اما آنرا اینچنین مطرح کردن والا نوبر است. نمیدانم ایشان با چه جسارتی چنین اعترافی کردند و فردا مثلن در تحریریهی روزنامه آیا با سری افراشته خواهند رفت و آیا گمان کردند اینجا "پاریس" است؟ یا تحریریهی نشریهی تایم یا نیویورکر؟ (+)
*
Posted by MAHMOOD at 12:36 AM

چشم از همه حواس برتر است و موهبت نگاه و نظر و نظاره و چشمک و تماشا و نگریستن و خیرهشدن و چشمدوختن و دیدن از کلام، از لبخند، از لمس، از چشیدن، از بوییدن، یعنی از همهی دریچههایی که ما را بهاین جهان پیوند میدهند، برتر و اسرارآمیزتر است.
***
سالیان دراز بود که سلسلهی اشکانیان منقرض شده بود، اما سلسلهی اشکهای آدمی انقراض نمییافت.
*
*جزیرهی سرگردانی – سیمین دانشور – نشر خوارزمی – چ سوم شهریور1380
Posted by MAHMOOD at 10:45 AM
یادداشتهایام را گم کردهام که قرار بود درست همینجا بنویسمشان! با انتشار «اپیزود» خیالام راحت شد که دو سه مطلب را لینک بدهم بخوانید. یکیاش این مطلب است (+) و دیگری این (+) و حتا این (+)
*
اخوانثالث روزگاری گفته بود: باغ نومیدان چشم در راه بهاری نیست! اما دل من یکی روشن است به همان باغ که سبز میشود روزگاری... اگر باشیم که چه بهتر...
*
Posted by MAHMOOD at 12:59 AM
شیفتهگان قلم و قصههای به حقیقت نزدیک تاریخی «مسعود بهنود» بدانند و آگاه باشند که کتاب «کوزه بشکسته» منتشر شد. این کتاب را شاید در ادامهی "امینه" و "خانوم" باید نگریست. قصهی آخرین شاه ایران است. بشتابید تا تمام نشده و این تریلوژی را در کتابخانهتان داشته باشید. از ما گفتن بود. پس به سوی نشر "علم" روبهروی دانشگاه تهران بشتابید.
*
Posted by MAHMOOD at 8:18 AM
یک روز از روز "عشاق" گذشت و ننوشتیم پیامی! راستاش اینروزها با اینترنت نفتی اصلن صفایی ندارد در فضای مجازی گشتن! بهنوعی زندان شدن است و خار در پشت حمل کردن! فیسبوک هم هزار ماشاالله آنقدر صفحاتاش سنگین است که جانات بالا میآید خدایی بخواهی مطلبی به اشتراک بگذاری...
*
از طرفی هم نیمنگاهی به برادران کوشای امنیتی داری که نامهها و زندهگیات را دارند کنترل میکنند که نوش جانشان!
*
اینجا را هم ببینید: (+) ترانهای نو از داریوش با کلامی از "امیر شجره" و آهنگی از "مهرداد قادری" که هیچکدامشان را نمیشناسم.
*
دیگر اینکه یک ماه مانده به پایان سال خورشیدی و خلاصه اینروزها هر چند خیابانها شلوغاند اما در دل مردم هیچ بهاری نیست که نیست! فقط عشق است که اُمید میدهد.
*
قیصر امینپور در غزلی میگوید:
*
ای عشق به شوق تو گذر میکنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
*
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیرهی نیلوفرم و تشنهی نورم
*
*
1388/11/26
Posted by MAHMOOD at 8:22 AM
فردا همه شاخکهاشان فعال میشود تا ببینند در میدان شهر تهران چه خبر است! پسفردا جوری دیگر باید دید قصه را... اگر اشتباه نکنم دو سال پیش در همین بلاگ نوشتام که فروپاشی این نظام با اختلاف بین سران همین نظام شدنی است و لاغیر... مدرکاش هم موجود است اگر به آرشیو همین بلاگ در دوسال پیش رفته و روز 21 یا 22 بهمن را چک بفرمایید. و باور کنید نوسترداموس نیستام. که آن بنده خدا هم شِر و وِر تحویل مردم داد و نه چیزی دیگر...
*
بعد هم با کمال پُررویی گفتند که خیالتان جمع ایمیلها و پیامکهاتان را کنترل میکنیم. آقا جان شما که راست راست توی روز روشن آدمها را با باتوم و... زدید و ... دیگر این مسئله که جای خود دارد. ضمنن شنیدم آقای "رها" هم به جمع دوستان در اوین رسید. ترانهسرای محترم شهر دوستان یادشان هست که در "راه من" گفته بود:
*
منام که جنگلی بیزمین بودم
به جرم کشف گل در "اوین" بودم
کنار همقفس تنهاترین بودم
تو ساکت بودی و من واژهچین بودم
*
خبر دیگر اینکه ترانهسرای محترم و برخی دیگر از همکاران ایشان در اقدامی انتحاری قرار بر این گذاشتهاند تا حقوق پایمال شدهی سالهای دربهدری را از آوازخوانان و صاحبان شرکتهای تولید و پخش نوار بگیرند. از آنجایی که این اقدام مانند برخی دیگر از اقدامات ایشان احتمالن به بعدن موکول خواهد شد بعید نیست که چنین شود. تا باد چنین بادا...
*
از آقای "رها" نوشتام که به "اوین" روانه شده اما "مزدک علینظری" آزاد شده که خوشحال شدیم این طفلی طاقت آن دیوارها را ندارد. نه او که هیچکس تحمل بند و بندیان را ندارد. تا قیامت هیچکس در بند نباشد. الهی آمین...
*
در پایان مواظب خودتان باشید بچهها... این تکه را با لحن آن برنامهی دوران کودکی تصور کنید که میگفت: بچهها مواظب باشیییییید...
*
زخمِ چینِ پیرهن هدیهی دوست وقتِ رفتن بود
هرگز برنگشتم این راهِ من بود، این راهِ من بود*
*
*
Posted by MAHMOOD at 1:37 PM