Thursday, March 24, 2011

اِبی و باقی قضایا

این اوایل سال نو خوش نداشت‌ام چیزکی بنویسم که بعضی‌ها را برنجاند ولی خدایی نشد. حالا مطمئنن بعضی‌ها برای خود دلایلی دارند و البته بنده هم سلایقی. قصه از آن‌جا آغاز شد که تلویزیون عامه‌پسند "فارسی 1" کنسرت جناب "ابی" یکی از بزرگ‌ترین سوپراستارهای ایرانی را پخش کرد که البته یکی از حامیان این کنسرت طبق معمول این شبکه‌ی تلویزیونی بود. تا این‌جا هیچ مشکلی نیست و بنده مثل بعضی‌ها توهم توطئه ندارم که چنین و چنان...

*

من پیش‌ترها یعنی در اوائل دهه‌ی هفتاد خورشیدی که جناب "ابی" سلسله‌کنسرت‌هایی در امریکا برگزار شد و بعد از آن ابی جایگاهی پیدا کرد و فیلم این کنسرت‌ها و کاست‌ها دست به دست چرخید و نقل محافل شد دچار شوک شدم چرا که شخصیت ابی را متفاوت‌تر ارزیابی می‌کردم و چون داریوش و ستار می‌دیدم. یعنی سنگین و موقر و با شخصیت. اما این کنسرت‌ها نگاه من را نسبت به او عوض کرد. اما هیچ‌گاه تصور نمی‌کردم شخصیت او با گذر سالیان نزول کند و به این‌جا برسد که روی سِن و در برابر جمعیتی هوادار یا غیرهوادار سوالی بپرسد که بنده پس از شنیدن این سوال خجالت کشیدم که این سوپراستار دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشت به راستی؟! اما پرسش بزرگ این سوپراستار به قول خودش ساده بود: نظرتان راجع‌به فرم جدید موهای من چیست؟ اگر دماغ‌ام را عمل کنم چه‌طور؟

*

آقای ابی عزیز، برادر من!

آیا هیچ به خودتان در آینه نگاه کرده‌اید و یا دست‌کم به آثارتان که این‌همه سال اجرا کردید نگریسته‌اید که بانیان این آثار چه کسانی بودند و پیام این ترانه‌ها چیست؟ مطمئنن فرقی اساسی بین آثار شما و آثار امثال خدابیامرز آغاسی و داود مقامی هست. اما شما زمانی که کُت خود را روی کول انداختید مطمئن شدم که آن‌چه اجرا کردید هیچ تفاوتی با امثال آغاسی(که البته هیچ توهینی به این شخصیت بزرگ نیست) ندارید. آن خدابیامرز دستمال دست می‌گرفت می‌چرخاند و شما اینک در این سن که عمرتان دراز باد، کُت روی کول می‌اندازید و چون جاهلان قدیم روی سن رژه می‌روید.

*

اما نکته‌ای که از تلویزیون "من و تو 1" در خاطرم مانده مربوط به برنامه‌ی "بفرمایید شام" است. هیچ دقت کرده‌اید این دوستان وقتی به خانه‌ی هم می‌روند، یک بطر شراب یا ویسکی به خانه‌ی میزبان می‌برند؟ نمی‌دانم این رسم کجاست ولی دست‌کم می‌دانم رسمی ایرانی نیست. به جای این بطر شراب یا ویسکی بهتر نیست یک شاخه گل یا یک کتاب به طرف کادو بدهید؟ یا دست‌کم کادوهای فرهنگی مثل فیلم یا سی‌دی؟ خدایی کمی فکر کنید و با وجدان‌تان خلوت کنید. اگر در ممالک دیگر این‌گونه رسم و عُرف است آن‌ها سال‌ها و قرن‌ها پیش کتاب‌هاشان را به هم کادو داده‌اند تا به امروز رسیده‌اند جان برادر! باور بفرمایید. کمی به دکور خانه‌ی غربی‌ها در فیلم‌ها نظر بیفکنید به حرف بنده می‌رسید که حتمن جایی برای کتاب دارند.

*

1390/1/5

Thursday, March 17, 2011

از نو، نو شویم

چهارشنبه‌سوری هم که دیگر روز و نماد بی‌فرهنگی ماست تمام شد و آب از آب تکان نخورد. آخر مراسمی که قدیم‌ها با روشن کردن بوته‌ای آتش و پریدن از آن رسم و آیین دیرینه‌ای بود با منفجر کردن بمب و انواع و اقسام ترقه‌ها چه قرابتی دارد؟ چرا گزک می‌دهید دست بعضی‌ها که در بوق و کرنا کنند این آیین شیطانی‌ست؟! شعورش را نداریم آقاجان و باید عمری تاوان نادانی و بی‌عقلی را بدهیم. همین.

*

سال 89 هم دارد نفس‌های آخر را می‌کشد. دهه‌ی 80 خورشیدی هم تمام شد و پا به دهه‌ی 90 خواهیم گذارد. در این دهه که از هر لحاظ دنیا تکان‌هایی جدی خورد و نمونه‌ی اخیرش زلزله‌ی بی‌سابقه‌ی ژاپن و خطر انتشار مواد رادیواکتیو است. پیش از این بیداری ملت‌های خاورمیانه در سالی بود که گذشت. اما ما ملت ایران هم‌چنان داریم تاوان پس می‌دهیم. تاوان بی‌تدبیری و تک‌روی را... تاوان نادانی. به‌قول "شهیار قنبری" ملتی که خانه‌اش از کتاب و کتاب‌خانه خالی باشد بهتر از این نیست. ملتی که هنوز 5000 تومان هزینه برای خرید یک کتاب برای‌اش گران است ولی پول آژانس برای تفریح‌اش ارزان.

*

خبری که در شلوغی اخبار دنیا آن‌چنان در بین ادب‌دوستان پخش نشد و دیده نشد، درگذشت "دکتر سعید ارباب‌شیرانی" مترجم کتاب هشت جلدی "تاریخ نقد جدید" بود که دو دهه به توصیه‌ی زنده‌یاد "رضا سیدحسینی" دیگر مترجم گران‌قدر روی این اثر زحمت کشید و در دوره‌ی پانزدهم کتاب سال جمهوری‌اسلامی به عنوان کتاب سال شناخته شد.

او در سن 73 ساله‌گی به دلیل بیماری سرطان در امریکا درگذشت. در سال1316 در اصفهان به‌دنیا آمد. کتاب "تاریخ نقد جدید" یکی از آثار مانده‌گار در جهان است که باید خوش‌حال باشیم برگردان فارسی‌اش را داریم. یادش گرامی و روح‌اش شاد.

*

در همین روزها مجله‌ها و نشریات فرهنگی-ادبی سال‌نامه‌های پُرباری را بر دکه‌های نشریات عرضه کرده‌اند از جمله: نافه، بخارا، شرق، چلچراغ، رودکی، صبح آزادی، مهرنامه که توصیه می‌کنم ادب‌دوستان بخوانند.

*

پیشاپیش سال نو بر همه‌گان مبارک. با آرزوی سالی سرشار از عشق و عشق و عشق... هر چند به‌قول "اخوان" این روزها باغ نومیدان چشم در راه بهاری نیست!

*

1389/12/26

Thursday, March 10, 2011

وُدکا و شعر شاملو؟؟

خواندم عاقبت "ایرج افشار" مورخ و پژوهش‌گر وایران‌شناس نام‌دار درگذشت. خدای‌اش بیامرزد. روح‌اش شاد.

*

اگر بخواهید بروید "دربند" معمولن از پارک‌وی تا میدان تجریش را از خیابان ولی‌عصر می‌گذرید. در همین فاصله تا میدان موسسه‌ای است که متعلق به خدابیامرز "افشار" است. قسمتی از املاک خود را وقف موسسه لغت‌نامه دهخدا کرد. مطمئنن کم‌تر کسی اصلن این موسسه را دیده باشد چرا که فکر دربند را تا رسیدن به میدان کرده است.

**

قرار بود که ایرج افشار در سپتامبر سال ۲۰۱۱ میلادی از دانشگاه اسکاتلند در رشته تاریخ دکترای افتخاری دریافت کند. هر چند ایشان دکترا داشت. تالیفات دکتر افشار بسیار است. نزدیک به ۳۰۰ کتاب تألیف، تصحیح و ترجمه کرده است.

*

کسانی چون دکتر افشار هم‌اینک هستند و کم نیستند شکر خدا از جمله دکتر "شفیعی‌کدکنی" که عمرش دراز باد.

*

دیگر این‌که مجلس خبرگان رهبری در بیانیه‌ای که پایانی هم بود با محکوم کردن هرگونه اغتشاش، بی‌‌نظمی و حرمت‌شکنی در کشور، خواهان محاکمه سران مخالفان شد.

عصر چهارشنبه در پايان اجلاس نهم از دور چهارم مجلس خبرگانِ رهبری، اعضای اين مجلس بدون آن‌که از فرد خاصی نام ببرند از قوه قضائيه خواستند، کسانی که «سران فتنه‌گر و عوامل اصلی اغتشاش» توصيف شده‌اند، را هر چه سريع‌تر محاکمه و به مجازات قانونی برسانند.

خبرگانِ رهبری هم‌چنين، تجمع‌های اعتراضی ۲۵ بهمن ماه را محکوم کرده و آن را «حرکت مذبوحانه عده‌ای عوامل بيگانه و خائن به وطن» خواندند. در اين بيانيه از آيت‌الله خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی به عنوان «نعمت الهی» ياد شده و مردم ايران به «قدرشناسی بيشتر از رهبری» فرا خوانده شدند
.

*

بنده هم‌چون رسم وعرف "بدون شرح" بعضی عکس‌ها این خبر را که در سایت "رادیو فردا" بود را بدون هیچ حاشیه‌ای خدمت‌تان نوشت‌ام تا قدرش را بدانید.

*

جناب "شهیار قنبری" که صدالبته بنده از برنامه‌های رادیویی‌شان محروم هستم دیگر بار با آلبومی شنیدنی بازگشته‌اند. در این مورد بیش‌تر خواهم نوشت. اما آلبوم "طعم رویا" که ترانه‌های جناب "جنتی‌عطایی" با صدای "مهرداد آسمانی" است را هم کم و بیش شنیدم و راست‌اش در جایی حال‌ام گرفته شد که هم‌نشینی مثلن واژه‌ی "ودکا" با "شعر شاملو" خیلی خیلی نچسب و لوس درآمده خدایی... هیچ قرابتی در "ودکا" و "شعر شاملو" نیست. کاش چنین نمی‌شد. ضدحالی اساسی بود برای من که شاملو را بسیار بسیار دوست داشت‌ام. از جناب "جنتی‌عطایی" بعید بود چنین قرابت نچسبی! الحق که در نو کردن واژه‌ها فقط "شهیار" استاد است و بس... آخر ارزش آن‌همه شعر ناب و عرق‌ریزان روح شاملو با "ودکا" سنجیده شود نوبر است به جان خودم... مرا یاد ترانه‌سراهایی انداخت که... بی‌خیال!

*

1389/12/19

Saturday, January 15, 2011

اثری محشر از فتانه و داریوش اقبالی

می‌گفت من آن بید پیرم که شکسته‌ام اکنون... ولی خدایی ناز نفست داریوش جان که در این قحط‌سال ِ صدا و موزیک خوب البته در بین ایرانی‌ها، آمدی و نویدی دادی به دل خسته‌دلان.

*

دیگران هر چه می‌خواهند بگویند که این آقای "هومن دپارس" خوش کاری ساخته و تنظیم کرده است. خاصه کنون که کیبوردمان یاری کرده ترانه‌ی "سلام به پیری" همین‌جور محشر کرده خدایی و این حنجره در کنترل مردی‌ست که فعلن دارد داغان‌مان می‌کند. جماعت بروید بشنوید... از ما گفتن بود. آلبوم "انسان" کار مشترک فتانه اقبالی و البته داریوش اقبالی.

*

ما که لذت‌ها بردیم و گفتیم خداوند یک در دنیا و صد در آخرت نصیبتان کند. ما را از افسرده‌گی ناشی از خرابی سیستم و حاکم و میرغضب درآورد. خدایی اندازه‌ی مردم تونس نشدیم. بگذریم که دیگر حال‌مان بد شود...

*

89/10/25

Tuesday, December 21, 2010

دل خوش سیری چند؟

سهراب می‌گفت: دل خوش سیری چند؟ در این شب یلدا که فنِ سی‌پی‌یو ما، اجازه‌ی نیم‌ساعت بیش‌تر به ما نمی‌دهد که پای سیستم باشیم و اکثر ملت با یارانه‌های دریافتی از دولت خدمت‌گذار معلوم نیست چه بر سر سفره‌هاشان هست و خلاصه به قولی شیر تو شیر است مملکت و خلاصه این ملت به جان رسیده که از ایشان است که بر ماست و خلاصه نه انار سر سفره است و نه هندوانه. ما هم بسنده کرده‌ایم به مقداری آجیل و حافظ ِ شاملو و دلبری از آن‌سوی خطوط و مقدارکی دل خوش.

*

در این شب ِ بلند یاد کسانی را زنده بداریم که در سلول‌های تنگ و تاریک و سرد به خاطر ما ملت سر می‌کنند. یاد تمامی کشته‌شده‌گان راه آزادی و دربند شده‌گان.

*

تفالی از صدای شاملو بر حافظ که نوآوری امسال ماست و آمد:

*

گداخت جان که شود کار دل به‌کام و نشد

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

فغان! که در طلب گنج‌نامه‌ی مقصود

شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

...

به کوی عشق منه بی‌دلیل راه قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

*

اما ترانه‌ی "تصویر رویا" را دوست‌تر دارم که امشب بشنوم. و البته دوست‌ترتر داشت‌ام که رای می‌آورد برای کلیپ شدن. حیف اما...

*

تو را آغوش می‌گیرم

تنم سر ریز رویا شه

جهان قد یه لالایی

توی آغوش من جا شه*

*

1389/9/30

*

*تصویر رویا- روزبه بمانی- داریوش- مهدی یراهی

Wednesday, December 8, 2010

شوق ِ یک خیز بلند

آن‌قدر تنبلی کردیم و حوادث آمدند و رفتند تا الان که چیزی برای گفتن هم اگر مانده باشد، دیگر سرد مانده روی دست‌مان. از روزی که در روزنامه‌ی "شرق" به نقل از «مسعود کیمیایی» خواندم که گفته بود من و «ناصر تقوایی» دلیل عدم پیشرفت‌مان ندانستن "زبان انگلیسی" بود. یا وقتی که خبر آمد "شهلا جاهد" دارد تا چند روز دیگر پای چوبه‌ی دار می‌رود و آن یکی ناصر که محمدخانی باشد نه تنها فراموش‌اش شده که روزگاری دخترکی سیزده ساله را اغوا کرده بلکه بعدها خبرش آمد که با لبخند بعد از اعدام شهلا ایران را به مقصد قطر ترک کرده است.

*

حالا من و شما دوره می‌کنیم به قول شاملو روز را، شب را، تا کی نوبت‌مان فرا رسد از این روزگار نامراد. از طرفی خبر آورده‌اند راویان اخبار که "احمد غلامی" نویسنده و عضو تحریریه‌ی "شرق" و فرزانه روستایی و امید مهرگان از تحریریه‌ی "شرق" بازداشت شده‌اند به دلایلی نامعلوم.

*

دیگر این‌که بین داستان‌نویسان و مخاطبان جدی ادبیات بحثی درگرفته مبنی بر این‌که مافیایی در ایران در جریان است و در این مافیا چند نویسنده و ناشر دست اندر دست هم نهاده‌اند تا نوعی ادبیات خاله‌زنکی را با دادن جوایزی در ید قدرت خود گیرند. این‌که این مسئله صحت دارد یا نه اگر از من بپرسید می‌گویم صحت دارد اما نه به این شوری. از قدیم گفته‌اند مُشک آن است که ببوید نه آن که عطار بگوید. این مافیا هر چقدر هم که زور بزند محال است بتواند کاری پیش برد و نامی در تاریخ ادبیات مانده‌گار کند.

*

حال که گردش حوادث بدین‌گونه سریع پیش می‌رود اظهارنظری از سوی بنده‌ی بلاگ‌نویس نه در حوصله می‌گنجد و نه حتا اشاره‌ای کوتاه. فقط می‌توانم بگویم این روزها فقط به عشق زنده‌ام و بس. عشق در هر فصلی راهی می‌گشاید و به قول شاملو جان‌دار غارنشین از آن سود می‌جوید تا به‌صورت انسان درآید. یکی "هنر و ادبیات" و دیگری "عشق" دوای دردهای این روزهای مردم ماست.

*

زن باید شبیه تو باشه

که نیست

من باید خراب تو باشه

که هست

که هست

خواب مثل تو خوش‌بو نبود

*

«شهیار قنبری»

*

1389/9/17

Friday, November 12, 2010

حواس‌مان جمع است آقایان

مدتی پیش در مجله‌ی اینترنتی "اپیزود" در چند شماره (+) مطالبی پیرامون آلبوم تازه‌ی داریوش یعنی "دنیای این‌روزای من" نوشت‌ام. تا امروز که چشم‌مان به جمال نشریه‌ی "نسیم هراز" روشن شد که سه مطلب کوتاه وبلند از "نیلوفر لاری‌پور" و "احسان سلطانی" و "یغما گلرویی" در مورد آلبوم مورد نظر داشتند.نخست شجاعت و شهامت مجله را می‌ستایم که از آلبوم نوشته است. هر چند از آوازخوان حرف و سخنی نیست. اما مطلب آقای سلطانی را جوری دیدم که لازم دانستم نکاتی را مطرح کنم. ایشان در مطلب‌شان برخلاف گذشته که آلبوم‌ها را از منظر دستوری و ادبی هم بررسی می‌کردند اما این آلبوم را از نگاه منطقی(لابد منطق خودشان البته) واکاوی کرده‌اند.

*

ایشان ترانه به ترانه مشغول پیدا کردن روابط منطقی غلط بین ابیات ترانه بوده‌اند یا از لحاظ زبانی ترانه‌ها را بررسی کرده‌اند و نوشته‌اند در فلان ترانه زبان آشفته بوده و لاغیر...

*

برای نمونه ترانه‌ی "قیصر" را اگر بخواهیم بررسی کنیم ایشان نوشته که:« دو کلمه "قدرت" و "زنجیری" در این ترانه ایهام دارند. کلمه "قدرت" در بیت:« اونایی که چشم‌شون به قدرته/ هم‌پیاله‌هاشو راضی می‌کنن»، هم می‌تواند اشاره‌ای باشد به پرسوناژ "قدرت" در فیلم "گوزن‌ها" و هم می‌تواند به‌معنای "قدرت سیاسی" به‌کار رود. با در نظر گرفتن معنای دوم کلمه "قدرت"، می‌توان بیت را چنین تاویل کرد که کسانی که چشم به قدرت سیاسی دارند، با رقیبان سیاسی خود به توافق می‌رسند. اما پرسش این‌جاست که در این میان ضمیر متصل "ش" در «هم‌پیاله‌هاشو» به چه کسی یا چیزی باز می‌گردد؟ اگر مرجع ضمیر متصل "ش" کلمه «اونایی» باشد، طبیعتن باید از ضمیر متصل "شون" به صورت "هم‌پیاله‌هاشونو" استفاده می‌شد. اما اگر مرجع این ضمیر کلمه "قدرت" به‌معنای "قدرت سیاسی" باشد، هم‌پیاله‌گی "قدرت سیاسی" و "افرادی که به دنبال قدرت سیاسی" در این ترانه، چندان زیبا و مناسب نیست.

***

آقای "سلطانی" نخست این‌که مشخص نکرده‌اند "چندان زیبا نیست" از منظر خودشان است یا از بُعد زیباشناسانه‌ی ادبیات؟ اگر از منظر مخاطب است که از نگاه یکی چون بنده بسیار هم زیباست. از طرفی هم ایشان در پایان مطلب‌شان نکته‌ای را نوشته‌اند که بنده در مطلب‌ام در مورد همین آلبوم نوشته بودم و کاش می‌نوشتند دقیقن این نگاه را از کجا خوانده‌اند. این نظر شخص بنده نیست، بلکه نظر منتقدی چون "رولان بارت" است اما چه‌گونه است در دو مطلب در مورد یک اثر هنری این نظر این‌گونه ارائه می‌شود:

*

«بدیهی‌ست که هر خوانشی می‌تواند به برداشتی متفاوت منجر شود، از این رو ناممکن نیست که حتا به تعداد مخاطبان هر اثر هنری، تاویل گوناگون از آن اثر وجود داشته باشد.»

*

فرق نوشته‌ی ایشان با نوشته‌ی بنده در این است که بنده در اوائل خوانش‌ام از آلبوم متذکر شدم و ایشان در پایان آن. اما ایشان اگر به همین حرف هم کوچک‌ترین اعتقادی می‌داشتند گمان می‌کنم این مطلب را اصلن نمی‌نوشتند. چرا که رای و نظرشان را جوری نوشته‌اند که وحی مُنزل است انگار.

*

اما نوشته‌ی من چه بوده است؟ بخوانید و مقایسه کنید:

*

« سازنده‌گان اثر، هم‌چون من و شما می‌توانند این اثر را بشنوند و به زوایای پنهانی برسند که تا پیش از این بدان نرسیده بودند. کار هنری چیزی غیر از این خوانش‌های متفاوت نیست. به‌اندازه‌ی مخاطبان یک اثر هنری می‌توان خوانش ارایه داد و هر اثر را از منظر نگاه مخاطب دید.»

*

اما آقای "گلرویی" هم نکته‌ای را نوشته‌اند که در نوع خود جالب‌انگیزناک است. ایشان نوشته که: «روزبه توانسته در آلبومی مستقل با یکی از بزرگان موسیقی مردمی(که همکاری با او از آرزوهای اغلب ترانه‌نویسان است) کار کند و طرف دوم هم بعد از چند آلبوم کج‌دار و مریز( که اغلب دو سه ترانه به قوت کارهای قدیمی خود او داشتند) آلبومی با حال و هوایی همه فهم‌تر و یک‌دست‌تر و البته با هدف گرفتن مخاطبان جوان‌تر و بی‌دغدغه‌تر بیرون داده که بیش‌تر به یک خسته‌گی در کردن می‌ماند و نفس تازه کردن.»

*

بنده نفهمیدم ایشان از آقای "بمانی" و "داریوش" تعریف کرده یا هر دو را زمین زده است؟! یعنی آثار "داریوش" در گذشته، حتا دو آلبوم گذشته چون همه‌فهم‌تر نبوده ایراد داشته یا چیزی دیگر است و حالا بهتر شده؟ ضمن این‌که این نکته را بنده در همان مطالب گذشته در "اپیزود" نوشته بودم: «اما بسیارانی را می‌شناسم که هوادار داریوش نبودند و از آلبوم او لذت برده‌اند و حتا این آلبوم را بهترین آلبوم سال‌های اخیر او می‌دانند. البته من با این نظر مخالف‌ام که بهترین آلبوم سال‌های اخیر اوست، ولی باور دارم که فضا و ملودی‌های "افکاری" به‌گونه‌ای‌ست که عامه‌ی مخاطبان را مجذوب می‌کند. این امتیاز مثبت آلبوم است. تاکید دست‌اندرکاران آلبوم از ترانه‌نویس تا آهنگ‌ساز بر این‌که خواسته‌اند از عشق و فضاهای عاطفی دور نمانند و قبول آوازخوان در حرکت به آن‌سو باعث شده تا عموم مخاطبان از هر طیفی با آلبوم رابطه برقرار کنند.»

*

آیا باور کنم آقایان "سلطانی" و "یغمایی" مطلب بنده را نخوانده‌‎اند و از غیب سخن گفته‌اند؟ اگر هم گفته‌اند چرا آشفته؟ ما البته با نگاهی مثبت می‌نویسیم که اینان نظرگاه‌های خود را نوشته‌اند و ابدن قصدی نداشته‌اند. تا باد چنین بادا.

*

1389/8/21

Monday, November 1, 2010

مُرده‌شور نثر و نام‌ات

پیش از آن‌که آن نامه‌ی کذایی را بخوان‌ام، از جشن‌نامه‌ی "دولت‌آبادی" در شماره‌ی 76 "بخارا" نامه‌ی پیر داستان‌نویسی ایران زنده‌یاد "جمال‌زاده" را به "دولت‌آبادی" خوانده بودم. چند نامه بود که در بخارا چاپ شده بود. البته نامه‌های متقابل دولت‌آبادی به او نیامده بود اما می‌شد حدس زد چه نوشته بوده. جمال‌زاده‌ای که در آن نامه‌ها دیدم پیری مهربان آمد که این‌روزها اگر بزرگی هم‌نام او باشد برای تشویق جوانان در هر هنری غنیمت است و کیمیا.

*

باری تا شماره‌ی آبان‌ماه "داستان هم‌شهری" را می‌خواندم و نامه‌ی "آل‌احمد" به جمال‌زاده در این شماره مرا از نویسنده‌ی "مدیر مدرسه" منزجر کرد. با خواندن این نامه که در واکنش به نقد مثبت جمال‌زاده به کتاب قصه‌ی "مدیر مدرسه" نوشته شده بود آل‌احمد شمشیر از رو بسته و فقط مانده بود فحش ناموسی بار پیرمرد کند. آدم این‌همه بی‌شرم و حیا چون آل‌احمد در این نامه ندیدم. گمان می‌کردم واقعن ایشان در زمانه‌ی خودشان روشن‌اندیشی بوده و نمی‌دانستم اگر شاملو همیشه از او دوری می‌جست نه از حسادت بلکه از رفتارهای "کیهانی" اوست.

*

عجیب نیست اگر امروز جمهوری اسلامی حتا جایزه‌ای ادبی به‌نام "آل‌احمد" دارد. بزرگ‌راه به اسم او دارد و هزار مسئله‌ی دیگر...

*

چنان در این نامه پیر قصه را نواخته بود که انگار نه انگار او نقد مثبتی بر کتاب‌اش داشته و مشوقی بوده برای حرکت‌های بعدی او. او متمدنانه و با شوری شرقی خواسته بود دست قصه‌نویس جوان را بگیرد ولی او فقط خواسته از این فرصت برای ایدئولوژی‌ای استفاده کند که امروز بلای سرزمین‌مان شده است. مرده‌شور ایدئولوژی و نام‌ات را ببرند. حق بدهید اگر از او عصبانی باشم. مرده‌شور نثر و نگاه و قصه‌ات نادان که از حزب باد بودی. نه از توده چیزی فهمیدی و نه بعدها از اسلام و...

*

1389/8/10

Saturday, October 30, 2010

آکادمی مادرخوانده

چند روزی‌ست چشم‌مان به جمال شبکه‌ی "من و تو وان" روشن شده است. یک شبکه‌ی سرگرمی به‌مانند "فارسی وان" منتها با رویکردی به آکادمی موزیک خانم "گوگوش" ستاره‌ی مطرح پاپ.

*

البته خانم "گوگوش" اگر بخواهیم طبق متر و معیار تعریف ایرانی ستاره پیش برویم چند پله پایین‌تر از امثال دیگر ستاره‌های پاپ قرار خواهند گرفت. تعریف ستاره‌ی پاپ ایرانی نمی‌تواند فارغ از بحث‌های تعهد به سرزمین و مردمان یک مرز و جغرافیا پیش برود. در نتیجه داریوش و فرهاد و تا حدودی فریدون فروغی در مراتب بالاتری از خانم "گوگوش" و البته آقای "ابی" قرار می‌گیرند.

*

در آکادمی فوق‌الذکر چند جوان دختر و پسر را در لندن گرد آورده و از یک آهنگ‌ساز (بابک سعیدی) و یک استاد صدا و آواز (هومن خلعتبری) برای تعلیم این جوان‌ها استفاده شده است و نقش خانم "گوگوش" را می‌توان مادرخوانده نامید که بر تعلیم این دختران و پسران همت و تلاش سترگی دارد!

*

به‌راستی این مخارج‌ها برای چیست؟ برای بیرون دادن ستاره‌های دیگر؟ یا مطرح شدن مادرخوانده به هر عناوینی؟؟!! یعنی یک ستاره آن‌هم از نوع ایرانی‌اش نمی‌توانست جوری دیگر با کمک‌های انسان‌دوستانه مطرح شود و این پول‌های زبان‌بسته را جوری دیگر خرج می‌کرد؟ این جوان‌ها تاکنون پشت در مانده بودند که ستاره پیدا شود و آن‌ها را کشف کند؟ بنده مخالف چنین کشف‌هایی و برنامه‌هایی ابدن نیستم ولی در شرایط حساس مملکت بهتر نیست این پول‌ها صرف یک رسانه شود تا جای فارسی وان را بگیرد و مردم را آگاه‌تر کند؟

*

شاید نفس‌مان از جای گرم بلند می‌شود. نمی‌دانم. اما می‌دانم دو نشریه‌ی خوب از جمله "نافه" و "مهرنامه" طبق گزارش سایت "روز‌آنلاین" با کمبود بودجه برای ادامه فعالیت روبه‌رو هستند و آن‌وقت دربه‌در ستاره‌سازی هستیم که هرگز فکر نمی‌کنیم این‌همه ستاره‌های زیرزمینی و روزمینی پس چه غلطی می‌کنند که این ناآمده‌گان نکرده‌اند؟

*

1389/8/8

Thursday, October 14, 2010

اشرف‌السادات یا مرضیه؟

مرضیه را اول‌بار با هواداری‌اش از "مجاهدین خلق" شناخت‌ام. روزگاری که گفتند آوازخوان یک گروه سیاسی شده است. بعدها برای‌ام هرگز مهم نبود که چرا او به این گروه که نزد همه‌ی گروه‌های دیگر بنابه‌دلایلی مورد تنفر است، پیوسته است. شاید هوادار او نبودم. اما اینک او به دنیایی دیگر پر کشیده و باز هم فضای نت در غیاب کسی حرف‌ها و سخن‌ها دارد.

*

آیا مرضیه هنوز هم مورد نفرت مردمی است که صدای‌اش را دوست دارند یا این مردم هنر کسی را فارغ از دیدگاه‌های سیاسی-اجتماعی او می‌بینند؟ تا این‌جا که اتفاقات سال پیش رُخ داده و هنوز داغ آن تازه است، شجریان در قلب و جان مردم جایگاهی دارد و افتخاری جایگاهی دیگر.

*

به گمان‌ام مرضیه سواد سیاسی درستی نداشت و شاید هم به دلیل پیدا کردن بهانه‌ای و پناهنده شدن به فرانسه به گروه مجاهدین پیوسته است. هیچ بعید نیست... اما تاریخ می‌ماند و نام‌های جاودانه‌اش که در دل و جان مردم چون چراغی پُرفروغ می‌مانند.

*

امثال شجریان و داریوش اقبالی و فرهاد به عنوان آوازخوانان معترض و هم‌راه با توده‌ی مردم سرزمین‌شان همیشه مورد تقدیر مردم و در قلب‌شان می‌مانند جاودان.

*

1389/7/22