Friday, November 12, 2010

حواس‌مان جمع است آقایان

مدتی پیش در مجله‌ی اینترنتی "اپیزود" در چند شماره (+) مطالبی پیرامون آلبوم تازه‌ی داریوش یعنی "دنیای این‌روزای من" نوشت‌ام. تا امروز که چشم‌مان به جمال نشریه‌ی "نسیم هراز" روشن شد که سه مطلب کوتاه وبلند از "نیلوفر لاری‌پور" و "احسان سلطانی" و "یغما گلرویی" در مورد آلبوم مورد نظر داشتند.نخست شجاعت و شهامت مجله را می‌ستایم که از آلبوم نوشته است. هر چند از آوازخوان حرف و سخنی نیست. اما مطلب آقای سلطانی را جوری دیدم که لازم دانستم نکاتی را مطرح کنم. ایشان در مطلب‌شان برخلاف گذشته که آلبوم‌ها را از منظر دستوری و ادبی هم بررسی می‌کردند اما این آلبوم را از نگاه منطقی(لابد منطق خودشان البته) واکاوی کرده‌اند.

*

ایشان ترانه به ترانه مشغول پیدا کردن روابط منطقی غلط بین ابیات ترانه بوده‌اند یا از لحاظ زبانی ترانه‌ها را بررسی کرده‌اند و نوشته‌اند در فلان ترانه زبان آشفته بوده و لاغیر...

*

برای نمونه ترانه‌ی "قیصر" را اگر بخواهیم بررسی کنیم ایشان نوشته که:« دو کلمه "قدرت" و "زنجیری" در این ترانه ایهام دارند. کلمه "قدرت" در بیت:« اونایی که چشم‌شون به قدرته/ هم‌پیاله‌هاشو راضی می‌کنن»، هم می‌تواند اشاره‌ای باشد به پرسوناژ "قدرت" در فیلم "گوزن‌ها" و هم می‌تواند به‌معنای "قدرت سیاسی" به‌کار رود. با در نظر گرفتن معنای دوم کلمه "قدرت"، می‌توان بیت را چنین تاویل کرد که کسانی که چشم به قدرت سیاسی دارند، با رقیبان سیاسی خود به توافق می‌رسند. اما پرسش این‌جاست که در این میان ضمیر متصل "ش" در «هم‌پیاله‌هاشو» به چه کسی یا چیزی باز می‌گردد؟ اگر مرجع ضمیر متصل "ش" کلمه «اونایی» باشد، طبیعتن باید از ضمیر متصل "شون" به صورت "هم‌پیاله‌هاشونو" استفاده می‌شد. اما اگر مرجع این ضمیر کلمه "قدرت" به‌معنای "قدرت سیاسی" باشد، هم‌پیاله‌گی "قدرت سیاسی" و "افرادی که به دنبال قدرت سیاسی" در این ترانه، چندان زیبا و مناسب نیست.

***

آقای "سلطانی" نخست این‌که مشخص نکرده‌اند "چندان زیبا نیست" از منظر خودشان است یا از بُعد زیباشناسانه‌ی ادبیات؟ اگر از منظر مخاطب است که از نگاه یکی چون بنده بسیار هم زیباست. از طرفی هم ایشان در پایان مطلب‌شان نکته‌ای را نوشته‌اند که بنده در مطلب‌ام در مورد همین آلبوم نوشته بودم و کاش می‌نوشتند دقیقن این نگاه را از کجا خوانده‌اند. این نظر شخص بنده نیست، بلکه نظر منتقدی چون "رولان بارت" است اما چه‌گونه است در دو مطلب در مورد یک اثر هنری این نظر این‌گونه ارائه می‌شود:

*

«بدیهی‌ست که هر خوانشی می‌تواند به برداشتی متفاوت منجر شود، از این رو ناممکن نیست که حتا به تعداد مخاطبان هر اثر هنری، تاویل گوناگون از آن اثر وجود داشته باشد.»

*

فرق نوشته‌ی ایشان با نوشته‌ی بنده در این است که بنده در اوائل خوانش‌ام از آلبوم متذکر شدم و ایشان در پایان آن. اما ایشان اگر به همین حرف هم کوچک‌ترین اعتقادی می‌داشتند گمان می‌کنم این مطلب را اصلن نمی‌نوشتند. چرا که رای و نظرشان را جوری نوشته‌اند که وحی مُنزل است انگار.

*

اما نوشته‌ی من چه بوده است؟ بخوانید و مقایسه کنید:

*

« سازنده‌گان اثر، هم‌چون من و شما می‌توانند این اثر را بشنوند و به زوایای پنهانی برسند که تا پیش از این بدان نرسیده بودند. کار هنری چیزی غیر از این خوانش‌های متفاوت نیست. به‌اندازه‌ی مخاطبان یک اثر هنری می‌توان خوانش ارایه داد و هر اثر را از منظر نگاه مخاطب دید.»

*

اما آقای "گلرویی" هم نکته‌ای را نوشته‌اند که در نوع خود جالب‌انگیزناک است. ایشان نوشته که: «روزبه توانسته در آلبومی مستقل با یکی از بزرگان موسیقی مردمی(که همکاری با او از آرزوهای اغلب ترانه‌نویسان است) کار کند و طرف دوم هم بعد از چند آلبوم کج‌دار و مریز( که اغلب دو سه ترانه به قوت کارهای قدیمی خود او داشتند) آلبومی با حال و هوایی همه فهم‌تر و یک‌دست‌تر و البته با هدف گرفتن مخاطبان جوان‌تر و بی‌دغدغه‌تر بیرون داده که بیش‌تر به یک خسته‌گی در کردن می‌ماند و نفس تازه کردن.»

*

بنده نفهمیدم ایشان از آقای "بمانی" و "داریوش" تعریف کرده یا هر دو را زمین زده است؟! یعنی آثار "داریوش" در گذشته، حتا دو آلبوم گذشته چون همه‌فهم‌تر نبوده ایراد داشته یا چیزی دیگر است و حالا بهتر شده؟ ضمن این‌که این نکته را بنده در همان مطالب گذشته در "اپیزود" نوشته بودم: «اما بسیارانی را می‌شناسم که هوادار داریوش نبودند و از آلبوم او لذت برده‌اند و حتا این آلبوم را بهترین آلبوم سال‌های اخیر او می‌دانند. البته من با این نظر مخالف‌ام که بهترین آلبوم سال‌های اخیر اوست، ولی باور دارم که فضا و ملودی‌های "افکاری" به‌گونه‌ای‌ست که عامه‌ی مخاطبان را مجذوب می‌کند. این امتیاز مثبت آلبوم است. تاکید دست‌اندرکاران آلبوم از ترانه‌نویس تا آهنگ‌ساز بر این‌که خواسته‌اند از عشق و فضاهای عاطفی دور نمانند و قبول آوازخوان در حرکت به آن‌سو باعث شده تا عموم مخاطبان از هر طیفی با آلبوم رابطه برقرار کنند.»

*

آیا باور کنم آقایان "سلطانی" و "یغمایی" مطلب بنده را نخوانده‌‎اند و از غیب سخن گفته‌اند؟ اگر هم گفته‌اند چرا آشفته؟ ما البته با نگاهی مثبت می‌نویسیم که اینان نظرگاه‌های خود را نوشته‌اند و ابدن قصدی نداشته‌اند. تا باد چنین بادا.

*

1389/8/21

Monday, November 1, 2010

مُرده‌شور نثر و نام‌ات

پیش از آن‌که آن نامه‌ی کذایی را بخوان‌ام، از جشن‌نامه‌ی "دولت‌آبادی" در شماره‌ی 76 "بخارا" نامه‌ی پیر داستان‌نویسی ایران زنده‌یاد "جمال‌زاده" را به "دولت‌آبادی" خوانده بودم. چند نامه بود که در بخارا چاپ شده بود. البته نامه‌های متقابل دولت‌آبادی به او نیامده بود اما می‌شد حدس زد چه نوشته بوده. جمال‌زاده‌ای که در آن نامه‌ها دیدم پیری مهربان آمد که این‌روزها اگر بزرگی هم‌نام او باشد برای تشویق جوانان در هر هنری غنیمت است و کیمیا.

*

باری تا شماره‌ی آبان‌ماه "داستان هم‌شهری" را می‌خواندم و نامه‌ی "آل‌احمد" به جمال‌زاده در این شماره مرا از نویسنده‌ی "مدیر مدرسه" منزجر کرد. با خواندن این نامه که در واکنش به نقد مثبت جمال‌زاده به کتاب قصه‌ی "مدیر مدرسه" نوشته شده بود آل‌احمد شمشیر از رو بسته و فقط مانده بود فحش ناموسی بار پیرمرد کند. آدم این‌همه بی‌شرم و حیا چون آل‌احمد در این نامه ندیدم. گمان می‌کردم واقعن ایشان در زمانه‌ی خودشان روشن‌اندیشی بوده و نمی‌دانستم اگر شاملو همیشه از او دوری می‌جست نه از حسادت بلکه از رفتارهای "کیهانی" اوست.

*

عجیب نیست اگر امروز جمهوری اسلامی حتا جایزه‌ای ادبی به‌نام "آل‌احمد" دارد. بزرگ‌راه به اسم او دارد و هزار مسئله‌ی دیگر...

*

چنان در این نامه پیر قصه را نواخته بود که انگار نه انگار او نقد مثبتی بر کتاب‌اش داشته و مشوقی بوده برای حرکت‌های بعدی او. او متمدنانه و با شوری شرقی خواسته بود دست قصه‌نویس جوان را بگیرد ولی او فقط خواسته از این فرصت برای ایدئولوژی‌ای استفاده کند که امروز بلای سرزمین‌مان شده است. مرده‌شور ایدئولوژی و نام‌ات را ببرند. حق بدهید اگر از او عصبانی باشم. مرده‌شور نثر و نگاه و قصه‌ات نادان که از حزب باد بودی. نه از توده چیزی فهمیدی و نه بعدها از اسلام و...

*

1389/8/10

Saturday, October 30, 2010

آکادمی مادرخوانده

چند روزی‌ست چشم‌مان به جمال شبکه‌ی "من و تو وان" روشن شده است. یک شبکه‌ی سرگرمی به‌مانند "فارسی وان" منتها با رویکردی به آکادمی موزیک خانم "گوگوش" ستاره‌ی مطرح پاپ.

*

البته خانم "گوگوش" اگر بخواهیم طبق متر و معیار تعریف ایرانی ستاره پیش برویم چند پله پایین‌تر از امثال دیگر ستاره‌های پاپ قرار خواهند گرفت. تعریف ستاره‌ی پاپ ایرانی نمی‌تواند فارغ از بحث‌های تعهد به سرزمین و مردمان یک مرز و جغرافیا پیش برود. در نتیجه داریوش و فرهاد و تا حدودی فریدون فروغی در مراتب بالاتری از خانم "گوگوش" و البته آقای "ابی" قرار می‌گیرند.

*

در آکادمی فوق‌الذکر چند جوان دختر و پسر را در لندن گرد آورده و از یک آهنگ‌ساز (بابک سعیدی) و یک استاد صدا و آواز (هومن خلعتبری) برای تعلیم این جوان‌ها استفاده شده است و نقش خانم "گوگوش" را می‌توان مادرخوانده نامید که بر تعلیم این دختران و پسران همت و تلاش سترگی دارد!

*

به‌راستی این مخارج‌ها برای چیست؟ برای بیرون دادن ستاره‌های دیگر؟ یا مطرح شدن مادرخوانده به هر عناوینی؟؟!! یعنی یک ستاره آن‌هم از نوع ایرانی‌اش نمی‌توانست جوری دیگر با کمک‌های انسان‌دوستانه مطرح شود و این پول‌های زبان‌بسته را جوری دیگر خرج می‌کرد؟ این جوان‌ها تاکنون پشت در مانده بودند که ستاره پیدا شود و آن‌ها را کشف کند؟ بنده مخالف چنین کشف‌هایی و برنامه‌هایی ابدن نیستم ولی در شرایط حساس مملکت بهتر نیست این پول‌ها صرف یک رسانه شود تا جای فارسی وان را بگیرد و مردم را آگاه‌تر کند؟

*

شاید نفس‌مان از جای گرم بلند می‌شود. نمی‌دانم. اما می‌دانم دو نشریه‌ی خوب از جمله "نافه" و "مهرنامه" طبق گزارش سایت "روز‌آنلاین" با کمبود بودجه برای ادامه فعالیت روبه‌رو هستند و آن‌وقت دربه‌در ستاره‌سازی هستیم که هرگز فکر نمی‌کنیم این‌همه ستاره‌های زیرزمینی و روزمینی پس چه غلطی می‌کنند که این ناآمده‌گان نکرده‌اند؟

*

1389/8/8

Thursday, October 14, 2010

اشرف‌السادات یا مرضیه؟

مرضیه را اول‌بار با هواداری‌اش از "مجاهدین خلق" شناخت‌ام. روزگاری که گفتند آوازخوان یک گروه سیاسی شده است. بعدها برای‌ام هرگز مهم نبود که چرا او به این گروه که نزد همه‌ی گروه‌های دیگر بنابه‌دلایلی مورد تنفر است، پیوسته است. شاید هوادار او نبودم. اما اینک او به دنیایی دیگر پر کشیده و باز هم فضای نت در غیاب کسی حرف‌ها و سخن‌ها دارد.

*

آیا مرضیه هنوز هم مورد نفرت مردمی است که صدای‌اش را دوست دارند یا این مردم هنر کسی را فارغ از دیدگاه‌های سیاسی-اجتماعی او می‌بینند؟ تا این‌جا که اتفاقات سال پیش رُخ داده و هنوز داغ آن تازه است، شجریان در قلب و جان مردم جایگاهی دارد و افتخاری جایگاهی دیگر.

*

به گمان‌ام مرضیه سواد سیاسی درستی نداشت و شاید هم به دلیل پیدا کردن بهانه‌ای و پناهنده شدن به فرانسه به گروه مجاهدین پیوسته است. هیچ بعید نیست... اما تاریخ می‌ماند و نام‌های جاودانه‌اش که در دل و جان مردم چون چراغی پُرفروغ می‌مانند.

*

امثال شجریان و داریوش اقبالی و فرهاد به عنوان آوازخوانان معترض و هم‌راه با توده‌ی مردم سرزمین‌شان همیشه مورد تقدیر مردم و در قلب‌شان می‌مانند جاودان.

*

1389/7/22

Monday, October 4, 2010

آینه‌ای رنگ تو عکس کسی‌ست

این‌روزها را به خاطر دوچندان خواهم سپرد. این‌روزها دکلمه‌های شاملو از «نیما» و «حافظ» خلوت‌ام را ساخته و البته تصنیف محشر شجریان "جان جهان" از آلبوم «نوا مرکب‌خوانی». گاهی لازم است پاپ و راک و... را فراموش کنیم. تا مدتی روح و جان‌مان را به سودای آثار کلاسیک دهیم. و البته این نغمه‌ها و صداها در بنده‌ی کوچک از کودکی نشسته که گاه زمزمه می‌کنم. خاصه همین تصنیف استاد که دیوانه‌کننده است. مصاحبه‌ی خواندنی‌اش را هم بخوانید با "چلچراغ" که نکته‌ها دارد.

*

دیگر این‌که سودای شنیدن آثاری از این دست خراب‌ات می‌کند. شیدای‌ات می‌کند. باید اهل‌اش باشی و گرنه در بیابان هلاک خواهی شد. در وقتی دیگر شاید مفصل از "بابک بیات" و اثر مانده‌گارش با شاملو یعنی "سکوت سرشار از ناگفته‌هاست" نوشتم. بروید بشنوید که هر فصل از سال شنیدن دارد. خاصه پاییز باشد و پادشاه فصول به قول اخوان.

*

89/7/12

*

تیتر: مولوی

Thursday, September 9, 2010

دشنه در دیس

از قدیم گفته‌اند آسمان هر جا روی همین رنگ است و حالا شده روزگار امروز امریکا و اروپا و آن‌همه پُز دموکراسی و آزاداندیشی و فیلان و بهمان‌شان. خبر رسیده که کلیسایی در ایالت فلوریدا در سال‌روز حمله‌ی ددمنشانه به برجهای تجارت جهانی در نیویورک می‌خواهد کتاب مقدس مسلمانان "قرآن" را آتش بزنند بلکه مرهمی بر قلب بازمانده‌گان یازده سپتامبر باشد.

*

بله می‌دانم حتا پاپ رهبر کاتولیک‌های جهان و حتا دولت امریکا این حکایت را محکوم کرده‌اند ولی واقعن دموکراسی یعنی این‌که به جمعیتی از جهان توهین کنند و بعد دولت لام تا کام نتواند جلوی این مسئله را بگیرد؟؟!! چند شب پیش در برنامه‌ی "پرگار" خانم آزاده کیان خیلی زیبا سخن گفتند از اسلام‌ستیزی در اروپا! بی‌این‌که خطای دیگران را بخواهیم در کارنامه‌ی عده‌ای دیگر بنویسیم باید برای همیشه باور کنیم که در یک شهر مثلن هم خوب‌اش هست و هم بد.

*

فرض کنید نمی‌توان همه‌ی اصفهانی‌ها را چون جناب "افتخاری" و "کشاورز" دید که روزگاری گفت (البته بعد از این‌که کلی سکه گرفت از آقایان) بزرگ‌ترین هنرمند ما آقاست!! حالا حساب این آقایان از باقی اصفهانی‌ها جداست. هر چند هیچ‌گاه من از این جماعت اصفهانی خوش‌ام نیاید بنا بر دلایلی...

*

اسلام‌گرایان بنیادگرا که زاده‌ی انگلیسی‌ها و بعدها امریکایی‌ها بودند. این‌که روز یازده سپتامبر چرا یک یهودی حتا در آن آسمان‌خراش نبود جای سوال نیست؟! طفلک یهودی‌ها که هر جا مورد اتهام‌اند. J

*

دل آدم گاهی کباب می‌شود برای این یهودی‌های آواره. اگر کورش نبود یعنی در اسارت بابل بودند؟ گمان نمی‌کنم از بس زیرک هستند و روی همین اصل همیشه می‌گویند ما قوم برتریم. اگر هستند نوش جان‌شان دنیا و باقی‌اش... ما مسلمانان هم آدم شویم تا قرآن را آتش نزنند و به دین و عقیده‌مان(از هر رقم‌اش) توهین نکنند.

*

البته هنوز نه‌تنها اسلام‌ستیزی در اروپا و امریکا رواج دارد بلکه ما ایرانی‌ها هم کینه‌ای شتری از قوم عرب داریم که 1400 سال پیش شمشیر به‌دست و پاپتی به سرزمین پارس هجوم آوردند. این‌که چرا بعد از هجوم قوم مغول و براندازی خلیفه‌ی بغداد باز هم به ریشه بازنگشتیم جای سوال نیست؟! جواب ساده‌ست: ما اسلام را خواسته بودیم. حالا اگر امروز کسانی مدعی‌اند با زور شمشیر بوده باید کمی تاریخ بخوانند تا بدانند که ما ایرانی‌ها حتا تا پیش از هجوم اعراب هم ملتی عقیدتی بودیم و همیشه دین برای‌مان افیون نه‌تنها نبود بلکه به هر مسلکی می‌گرویدیم تا در پناه آن به آرامش برسیم. آن‌اندازه که در ایران امام‌زاده داریم در هیچ کجای جهان ندارند. آن‌همه بقعه‌های مقدس داریم در هیچ کجای جهان نداریم. ما ملت ایران مشکل خودمان‌ایم جان‌ام. از ماست که بر ماست.

*

1389/6/18

تیتر: دفتر شعری از شاملو

Monday, August 30, 2010

صدای زنجیر تو گوش‌ام می‌خونه

در وادی ترانه گاه صداهایی وسعت دارند. مانده‌گارند تا دنیا دنیاست. فارغ از این‌که کلام چه باشد یا آهنگ! برای من هم صدای "داریوش" خسته از بار هزاران ساله‌ی ظلمی‌ست که بر مردمان میهن آوار است. گاه جنس صداست که نماد اعتراض به ظلمی‌ست که هم‌چنان ادامه دارد. مرهم خسته‌گان دربندی‌ست که آزادی را بر لبان برآماسیده فریادند به‌قول شاملو.

*

اما وقتی کسانی هستند هنوز که هوای‌ات را با تبریکی دارند، حال‌ات بی‌اندازه خوش می‌شود.

*

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست

روز خاکستری سرد سفر یادت نیست

*

یک غزلی دارد "شهیار قنبری" که عاشق‌شم! غزل "کوچه باغ" یا همون "مارو باش" که یک جورایی حرف دله. خودتان بروید بردارید کتاب "حوض در من" را و این غزل را دکلمه کنید ببینید حال می‌آیید یا نه! چه روزگاری داشتیم به علی. حالا مانده‌ام این کلیپ محشر "تمام من" چه کرده با من و ما و آن دخترک گل‌سرخ به‌دست در کلیپ چه ناز است و بگویم‌تان دیالوگی که ابتدای این کلیپ بر لبان داریوش نشسته انگار پیش‌بینی مرگ بزرگ‌آهنگ‌سازمان "عبدی یمینی"ست.

*

سفر زیباست حیف که کوتاهه. تو فکراتو کردی؟ سفر که فکر نمی‌خواد، من باید برم.

*

89/6/8

*

تیتر مطلب: ایرج جنتی‌عطایی

Saturday, August 28, 2010

من شاعرم از شلیک به شاعر شرم‌تان باد

تیتر مطلب از آن من نیست. لورکا هفتاد و چهار سال پیش به بازجوی‌اش گفت. در زمانه‌ای که فرانکوی فاشیست اسپانیا را خوار و ذلیل کرده بود. هنوز هم ترکش‌های فاشیست‌ها در جای جای جهان قربانی می‌گیرد. حالا اسپانیای زیبا می‌خواهد سال‌مرگ او را باشکوه برگزار کند. گزارشی در صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی "شرق" به‌تاریخ دوشنبه اول شهریور در همین مورد بخوانید.

*

فارسی وان و از آن نوشتن دیگر لوث شده است. اما فقط نکته‌ای باریک خدمت‌تان عارض شوم. ما کشورهای جهان سوم خاصه ما ایرانی‌ها پس از سی سال عقده‌ی حقارت در بیش‌تر زمینه‌ها کارمان رسیده بدان‌جا که در تلفن و ای‌میل و فلان‌جا از هم می‌پرسیم فارسی وان می‌بینی؟! یادم هست دهه‌ی پنجاه و شصت خورشیدی خودمان که فیلم‌های هندی پُرآب چشم، بازاری معرکه در ایران داشت و فیلم‌های بی‌شماری از روی آن‌ها ساخته می‌شد که لقب فیلم‌فارسی گرفتند. نکته این است که کشورهایی چون امریکا برای بیننده‌گان‌شان "لاست" می‌سازند و ما ناگزیریم در شبکه‌های فارسی‌مان فارغ از این‌که از کجا تغذیه‌ی مالی می‌شوند حالا شما بگیر آقایی به اسم حاج کمیل یا ایکس چه فرقی می‌کند برای‌مان سریال‌های عاطفی – خانواده‌گی جور می‌کنند و از آن‌جایی که تاکنون از این محصولات کم‌تر در معرض دید هم‌میهنان بوده آب از لب و لوچه‌مان همین‌جور سرازیر است. بی‌این‌که افه بیایم من که بیننده‌اش نیستم.

*

حالا هم کسی اگر بیننده این‌جور مسائل هست دست‌کم روزنامه‌ی شرق و شبکه‌ی خبری "بی‌بی‌سی" خاصه برنامه‌های "پرگار" و "صفحه‌ی دو" را از دست ندهد. در زمانه‌ای که بیش از گذشته باید هوش و حواس‌مان جمع باشد و به‌قول "موسوی" یک رسانه باشیم باید از اطراف‌مان خبر بگیریم و به بقیه هم برسانیم.

*

از رسانه‌ای چون "اینترنت" هم وبلاگ‌هامان شده دفترچه‌ی خاطرات و بغض‌ها و گریه‌هامان را این‌جا و آن‌جا زار می‌زنیم. این برای کشوری مثل فرانسه و پاریس‌اش بدک نیست نه برای کشوری چون ما که هشت‌مان گرو هفت‌مان است. دخترک ناله می‌کند که لپه نداشتم و گفته‌ام از ایران بیاید. این روزنامه‌نگار مهاجر ماست مثلن! خانم "فهیمه خضرحیدری" را می‌گویم. حالا طفلک شاید از دار دنیا آمده بوده یک خورش قیمه درست کند و ما هم بهانه‌ای بهتر برای کوبیدن‌اش پیدا نکردیم. اما مشت نمونه‌ی خروار است.

*

همیشه آرزو می‌کنم کاش کسی چون "شاملو" بود و جوان هم بود و می‌دیدیم چه در بلاگ‌اش می‌نوشت. نمی‌دانم کسی چون "دولت‌آبادی" چرا وبلاگ‌نویس نیست. مگر چه از "ساراماگو" کم دارد؟!

*

خدا را شکر که کسی چون "بهنود" می‌نویسد و تحلیل می‌کند. عده‌ای بر آن شدند که در ایران ما وبلاگ‌نویسان خوبی داریم. بر منکرش لعنت!

*

1389/6/7

Saturday, August 14, 2010

زوال کُلنل

وقتی از در نشد از دیوار و پنجره می‌آید. این یک اصل است. شماره‌ی دوم "نافه" بیان‌گر همین موضوع است. وقتی سال‌ها پیش، آقا مخالفت خود را با نویسنده‌ی "کلیدر" ابراز می‌کند و این را جدیدن جناب مهاجرانی گفته است در دفاع از خود نسبت به پخش فرازهایی ساخته‌گی از این‌که او فلان و بهمان است. حال جریده‌ی "نافه" که به‌دست توان‌مند یاران دیروز "شهروند" و "ایران‌دخت" و پیش‌ترها "شرق" اداره می‌شود، بخش‌های نخست رُمان "دولت‌آبادی" را چاپ کرده تا خاری باشد در چشم...

*

تصویر استوار دولت‌آبادی با خنده‌ای به ریش آقایان هم مزین بر جلد است. شاید آقایان "زوال کُلنل" را جوری دیگر تعبیر کرده‌اند. خدا عالم است.

*

حیف‌ام آمد از "مسعود بهنود" و کتاب تازه‌اش(کوزه‌ی بشکسته) که زوال سلسله‌ی پهلوی به قلم و نثر شیوای اوست را روایت نکنم. آلیس دخترک انگلیسی که روزگاری یارغار محمدرضای جوان در سوییس بوده قهرمانی‌ست که دیگر بار می‌رود از زنانی حکایت کند که همیشه پای‌شان به قصه‌های بهنود باز است. این کتاب و خواندن‌اش برای هر کسی که نکات تاریخی را لذت می‌برد واجب است.

*

یارویی که در پُست‌های قبلی خودش را جرواجر کرد که بگوید فلانی نیست‌ام هر چه بیش‌تر پیش رفت اثبات کرد خود نادان‌اش است. دیگر نه کامنتی از او نشر خواهد شد و نه این‌جا را بخواند. به قول قدما برود به درک!! گوش‌های‌ات را خوب باز کن آقای پروست! آقای بکت! J درکه نه، به درک!

*

1389/5/24

Tuesday, August 3, 2010

متمدنان کوبیستی

نتیجه‌ی جامعه‌ی استبداد‌زده می‌شود مردمانی از جنس کامنت‌گذاری که ادعای تمدن دارد و انگار کمی مغز یا بهتر بگویم وجود ندارد. این عده با توسل به ادعای روشن‌فکری و روشن‌اندیشی و برای پیش بردن ادعای خود همان حکایتی را دنبال می‌کنند که پیش‌ترها "عباس معروفی" از آن به عنوان «فریب‌کاری کوبیستی» یاد می‌کند. من از این آقای متمدن ِتا دیروز فحاش و اکنون هم فحاش! J خواست‌ام که اگر نقدی دارد بفرستند تا ما در جریده‌ی "اپیزود" چاپ کنیم و نمونه‌ی نقدی را هم در بخش کامنت‌ها برای‌شان گذاشتم تا بدانند اصولن نقد چیست J اما ایشان روی دیگر سکه را نمایش دادند و چون گذشته شروع کردند به ناسزا گفتن و این‌که ما سزای فحش هستیم و...

*

روزگار غریبی که می‌گویند همین است نازنین! همان جماعتی که از شعر سپید فقط بلدند واژه‌هایی ردیف کنند و بعدش بگویند شعر نوشتیم غافل از آن‌که شعر سپید برای خودش قواعدی دارد و مسائلی، در دنیای بیرون هم جماعتی یافت می‌شوند که با سر هم کردن رویاها و افکار آرمان‌گرایانه گمان برشان داشته که "بکت" تشریف دارند. روزگاری در جست‌و‌جوی "گودو" بال بال می‌زنند و روزگاری دیگر ادای روشن‌فکران دهه‌ی پنجاه و امثال "نعلبندیان" را چون میمون تقلید می‌کنند. غافل که هر کس جَنم و شناس‌نامه و نثر خود را دارد. روزگاری بنده در جایی نوشتم البته با تقلید از گلستان سعدی که "افتد و دانی" برداشت و صد جا همین را تکرار کرد. دیگر بار در جایی دیگر... این کودکان گمان برده‌اند اگر صد بار بنشینند و "درجست‌و‌جوی زمان از دست رفته" بخوانند برای خودشان پروستی، چیزی می‌شوند. J J

*

به جز آرزوی تن‌درستی برای این روشن‌فکران دوزاری چه می‌توانم آرزو کنم. ضمنن بنده نام‌ام همان است که بر آن جریده‌ی پرخواننده نشسته یعنی "محمود بی‌تا" تا کور شود هر کس نتواند دید. خانم "آنسه امیری" هم نامی‌ست بس حقیقی که دوست صمیمی بنده‌اند. حال شما تا می‌توانی دهان نجس‌ات را به لغات نامبارک آلوده بفرما نه از بنده چیزی کم می‌شود و نه از ایشان و نه حتا از "مریم آزاد". عِرض خود می‌بری و حتا زحمت ما نمی‌داری. ما در خلوت‌مان به نبوغ و آی‌کیوی کوتوله‌ای چون تو می‌خندیم. در این زمانه‌ای که شادی کیمیاست اسباب تفریح چون مایی هستی. خداوند عمر با عزت و با برکت به شما دهاد.

*

89/5/12